جامی › منقاد شدن سلامان حکیم را و تدبیر کار او کردن| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون سلامان گشت تسلیم حکیم / زیر ظل رأفت او شد مقیم
شد حکیم آشفته تسلیم او / سحر کاری کرد در تعلیم او
باده های دولتش در جام ریخت / شهدهای حکمتش در کام ریخت
جام او زان باده ذوق انگیز شد / کام او زین شهد شکر ریز شد
هر گه ابسالش فرا یاد آمدی / وز فراق او به فریاد آمدی
چون بدانستی حکیم آن حال را / آفریدی صورت ابسال را
یک دو ساعت پیش چشمش داشتی / در دل او تخم تسکین کاشتی
یافتی تسکین چو آن رنج و الم / رفتی آن صورت به سر حد عدم
همت عارف چو گردد زورمند / هر چه خواهد آفریند بی گزند
لیک چون یکدم ازو غافل شود / صورت هستی ازو زایل شود
گاه گاهی چون سخن پرداختی / وصف زهره در میان انداختی
زهره گفتی شمع جمع انجم است / پیش او حسن همه خوبان گم است
گر جمال خویش را پیدا کند / آفتاب و ماه را شیدا کند
نیست از وی در غنا کس تیزتر / بزم عشرت را نشاط انگیزتر
گوش گردون پر نوای چنگ اوست / در سماع دایم از آهنگ اوست
چون سلامان گوش کردی این سخن / یافتی میلی به وی از خویشتن
این سخن چون بارها تکرار یافت / در درون آن میل را بسیار یافت
چون ز وی دریافت این معنی حکیم / کرد اندر زهره تأثیری عظیم
تا جمال خود تمام اظهار کرد / در دل و جان سلامان کار کرد
نقش ابسال از ضمیر او بشست / مهر روی زهره بر وی شد درست
حسن باقی دید و از فانی پرید / عیش باقی را ز فانی برگزید