جامی › وصیت کردن پادشاه سلامان را| ” میراث‌دار ادب پارسی “

لطف او مرهم نه هر سینه ریش / قهر او کینه کش هر ظلم کیش
نی بدی در سیرت و صورت ددی / پیش ارباب خرد نابخردی
چون سگ مسلخ همه آلودگی / خوی او ز آلودگی آسودگی
تا دهان خود بیالاید به خون / خواهد اندر ذبح گاوی را زبون
منهیی باید تو را هر سو به پای / راست بین و صدق ورز و نیک رای
تا رساند با تو پنهان از همه / داستان ظلم و احسان از همه
آن که باشد از وزیر اندر نفیر / پرسش او را میفکن با وزیر
همه به خود تفتیش کن آن حال را / ساز عالی پایه اقبال را
آن که بهر تو کفایت می کند / ظلم بر شهر و ولایت می کند
آن کفایت نی سعایت کردن است / هیمه دوزخ به هم آوردن است
کافی است آری و از وی دور نیست / کو کند آخر ده خود را دویست
خط کافی چون چنین وافر شود / نفس او طغیان کند کافر شود
هست پیش زیرکان ارجمند / حکم کافر بر مسلمان ناپسند
قصه کوته هر که ظلم آیین کند / وز پی دنیات ترک دین کند
نیست در گیتی ز وی نادانتری / کس نخورد از خصلت نادان بری
کار دین و دنیی خود را تمام / جز به دانایان میفکن والسلام
ای پسر ملک جهان جاوید نیست / بالغان را غایت امید نیست
پیشوا کن عقل دین اندوز را / مزرع فردا شناس امروز را
پیش ازان کاید به سر این کشتزار / دولت جاوید را تخمی بکار
هر عمل دارد به علمی احتیاج / کوشش از دانش همی گیرد رواج
آنچه خود دانی روش می کن بر آن / وانچه نی می پرس از دانشوران
هر چه می گیری و بیرون می دهی / بین که چون می گیری و چون می دهی
هر چه می گیری به حکم دین بگیر / نی به حکم مدبری دین ناپذیر
هر کجاگیری به حکم دین فره / آن فره را هم به حکم دین بده
کیسه مظلوم را خالی مکن / پایه ظالم به آن عالی مکن
آن فتد در فاقه و فقر شگرف / وین کند آن را به فسق و ظلم صرف
عاقبت این شیوه گردد شیونت / خم شود از بار هر دو گردنت
رو متاب از راههای مستقیم / کین بود دستور شاهان قدیم
او به دوزخ رفت تو در پی مرو / هیمه دوزخ به سان وی مشو
جهد کن تا هر خطا و هر خلل / گردد از عدلت به ضد خود بدل
نی که از تو عدل گیرد رنگ ظلم / خرد گردد جام عدل از سنگ ظلم
تو شبانی و رعیت چون رمه / در شبانی دور باش از دمدمه
در شبانی شیوه دیگر مگیر / وز شبانان قدر خود برتر مگیر
خود تو منصف شو چون نیکو مذهبان / چیست اصل کار گله با شبان
باید اندر گله سرهنگان تو را / بهر ضبط گله یکرنگان تو را
چون سگ گله تو را سر در کمند / لیک سگ بر گرگ نی بر گوسفند
بر رمه باشد بلای بس بزرگ / چون سگ درنده باشد یار گرگ
از وزیران نیست شاهان را گزیر / لیک دانا و امین باید وزیر
داند احوال ممالک را تمام / تا دهد بر صورت احسن نظام
باشد اندر ملک و مال شه امین / ناورد بر غیر حق خود کمین
زآنچه باشد قسمت شاه و حشم / از رعیت نی فزون گیرد نه کم
مهربانی بر همه خلق خدای / مشفقی بر حال مسکین و گدای