جامی › خاتمه کتاب| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جامی ای کرده بساط عمر طی / در خیال شعر بودن تا به کی
همچو خامه چند باشی خامکار / در سواد شعر پیچی نامه وار
موی تو شد در سیه کاری سفید / رو سفیدی زین هنر کم دار امید
زانچه گفتی وقت عذر آوردن است / ورد خود استغفرالله کردن است
وقف استغفار کن نفس و نفس / نفس را در این نفس هم آر و بس
ز آب استغفار چون شستی دهان / گو دعا و مدحت شاه جهان
مدح شاه کامران یعقوب بیگ / فیض باران آمد و من تشنه ریگ
ریگ تشنه کی شود از آب سیر / بر وداع او کجا باشد دلیر
چون بود سیری ازین آبم محال / بر دعا بهتر بود ختم مقال
عالم از فیض نوالش تازه شد / نوبت عدلش بلند آوازه شد
هر دمش جاه و جمالی تازه باد / مدت ملکش برون ز اندازه باد