بخش ۱۷ - در تنبیه سخنوران هنرپرور بر آنچه دربایست شعر است تا مقبول طباع و مطبوع اسماع افتد
قافیه سنجان چو در دل زنند / در به رخ تیره دلان گل زنند
روی چو در قافیه سنجی کنند / پشت بر این دیر سپنجی کنند
تن بگذارند و همه جان شوند / کوه ببرند و سوی کان شوند
جان کنی و کان کنی آیینشان / صیرفی چرخ گهر چینشان
ای که درین کان جگری خورده ای / گوهر رنگین به کف آورده ای
گوهر این کان همه یکرنگ نیست / لؤلؤ عمان همه همسنگ نیست
گوهر و لعل از دل کان می طلب / هر چه بیابی به ازان می طلب
هر که به خس کرد قناعت خسیست / به طلبی کن که به از به بسیست
ناشده از خوی بدت دل تهی / کی رسد از نظم تو بوی بهی
هر چه به دل هست ز پاک و پلید / در سخن آید اثر آن پلید
جیفه چو بندد دهن جوی تنگ / آب روان گیرد ازو بوی و رنگ
چون گره نافه گشاید نسیم / غالیه بو گردد و عنبر شمیم
نظم که نسبت به گهر باشدش / به ز گهر باشد اگر باشدش
لفظ جهان گشته و معنی غریب / لیک نه بیگانه ز فهم لبیب
قافیه کم یاب چو دیبای چین / وزن سبک سنگ چو ماه معین
نی رقم کلک تکلف بر او / نی کلف داغ تصلف بر او
یافته از صنعت و دقت جمال / لیک نه بیرون ز حد اعتدال
شاهد پرورده به صد عز و ناز / بیش به مشاطه ندارد نیاز
بر رخش از غالیه مشک سای / خوب بود خال ولی یک دو جای
خال که از قاعده افزون فتد / بر رخ معشوق نه موزون فتد
حال جمالش به تباهی کشد / روی سفیدش به سیاهی کشد
این همه گفتیم ولی زین شمار / چاشنی عشق بود اصل کار
عشق که رقص فلک از نور اوست / خوان سخن را نمک از شور اوست
جامی اگر در سرت این شور نیست / خوان سخن گر ننهی دور نیست
مرد کرم پیشه کجا خوان نهد / تا نه ز آغاز نمکدان نهد