جامی › در کشف پرده از حقیقت دل و در بیان آنکه دل در پهلوی صاحبدل دل شود| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گلبن جان را که به گل کاشتند / آرزوی غنچه دل داشتند
چون ز گل آن گلبن تر سر کشید / غنچه نو رسته دل بردمید
درج در آن غنچه چو اوراق گل / هر چه در آفاق چه جزء و چه کل
حسن بیان آیت تفضیل او / کون و مکان دفتر تفصیل او
چرخ فلک وانچه بود در خمش / وانچه خرد نام نهد عالمش
در سعت دایره دل گم است / آن همه چون قطره و دل قلزم است
آنکه خدای همه گنجد در او / این همه پیداست چه سنجد در او
اینکه پس پرده تن پردگیست / دستخوش زندگی و مردگیست
مظهر اسرار دل آمد نه دل / مطرح انوار دل آمد نه دل
دل اگر این مهره بود کز گل است / فرق بدین مهره ز خر مشکل است
لاف خردمندی ازین مهره چند / خر هم ازین مهره بود بهره مند
هر که بر این مهره چو خر دل نهاد / در گرانمایه به خر مهره داد
تا نکنی روی به دریا دلی / نبودت از گوهر دل حاصلی
تا نزنی خیمه به پهلوی پیر / همچو دل از دل نشوی بهره گیر
هست دلت بیضه و مرغ نکو / بی اثر جنبش و پرش در او
تا که به جنبش رسد آنگه پرش / زیر پر پیر دهش پرورش
پیر که باشد شه کون و مکان / خواجه داد و ستد کن فکان
تخت نشانی ز سرافکندگی / تاج سرش خاک در بندگی
تن شده چون موی ز بیم و امید / مو شده از ظلمت هستی سفید
چون مه نو لیک به جهد تمام / پشت دو تا کرده به خدمت قیام
جیب دلش مشرق انوار غیب / نور به کف کرده چو موسی ز جیب
زندگی دل چو مسیح از دمش / سبزی جان چون خضر از مقدمش
طلعت او نور سعادت فشان / خلعت او دامن دامن کشان
علم یقین برده به چرخش علم / کشت وی از عین یقین دیده نم
سینه پاکیزه اش از کبر و کین / حقه پر گوهر حق الیقین
صحبتش اکسیر مس هر وجود / همتش ایثار کن بحر جود
جامی اگر نقد یقین بایدت / جدی و جهدی به ازین بایدت
پا بکش از هر چه بود زان گزیر / دامن اقبال چنین پیر گیر