جامی › حکایت زنده دلی که با مردگان انس گرفته بود و از زندگان فرار می نمو| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۳۷ - حکایت زنده دلی که با مردگان انس گرفته بود و از زندگان فرار می نمود
زنده دلی از صف افسردگان / رفت به همسایگی مردگان
پشت ملامت به عمارات کرد / روی ارادت به مزارات کرد
حرف فنا خواند ز هر لوح خاک / روح بقا جست ز هر روح پاک
گشتی ازین سگ منشان تیز تگ / همچو تگ آهوی وحشی ز سگ
کارشناسی پی تفتیش حال / کرد ازو بر سر راهی سؤال
کین همه از زنده رمیدن چراست / رخت سوی مرده کشیدن چراست
گفت بلندان به مغاک اندراند / پاک نهادان ته خاک اندراند
مرده دلانند به روی زمین / بهر چه با مرده شوم همنشین
همدمی مرده دهد مردگی / صحبت افسرده دل افسردگی
زیر گل آنان که پراکنده اند / گر چه به تن مرده به جان زنده اند
مرده دلی بود مرا پیش ازین / بسته هر چون و چرا پیش ازین
زنده شدم از نظر پاکشان / آب حیاتست مرا خاکشان
جامی ازین مرده دلان گوشه گیر / گوش به خود دار و ز خود توشه گیر
هر چه درین دایره بیرون توست / گام سعایت زده در خون توست