جامی › مقاله نهم در اشارت به صمت که سرمایه نجات و پیرایه رفع درجات است| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای به زبان نکته گزار آمده / وی به سخن نادره کار آمده
نقطه نطق است تو را بر زبان / گشته از آن نقطه زبانت زیان
گر کنی آن نقطه ازین حرف حک / بر خط حکم تو نهد سر فلک
هر که درین گنبد نیلوفری / افکند آوازه نیکو فری
نیکویی فر وی از خامشیست / خامشیش تیغ جهالت کشیست
گفتن بسیار نه از نغزی است / ولوله طبل ز بی مغزی است
خم پر از باده تهی از صداست / چونکه تهی شد ز صدا پر نواست
در دلت از غیب گلی چون گشاد / از دم ناخوش مده آن را به باد
تا نه لبت بسته ز دعوی شود / کی دل تو مخزن معنی شود
غنچه که نبود به دهانش زبان / لعل و زرش بین گره اندر میان
سوسن رعنا که زبان آور است / کیسه تهی مانده ز لعل و زر است
منطق طوطی خطر جان اوست / قفل نه کلبه احزان اوست
زاغ که از گفتنش آمد فراغ / جلوه گر آنک به تماشای باغ
خست طبع است درین کهنه کاخ / حوصله تنگ و حدیث فراخ
چرخ بدین گردش دایم خموش / چرخه حلاج و هزاران خروش
رسته دندانت صفی بست خوش / پیش صف آمد لب تو پرده کش
کرده زبان تیغ پی یک سخن / چند شوی پرده در وصف شکن
گر چه سخن خاصیت زندگیست / موجب صد گونه پراکندگیست
زندگی افزای دل زنده را / ورد مکن قول پراکنده را
چشم برآمد شد انفاس دار / وین دو سه نو آمده را پاس دار
هر نفس از تو که هیولا وش است / قابل هر نقش خوش و ناخوش است
گر ز کرم نقش جمالش دهی / منقبت فضل و کمالش دهی
بر ورق عمر تو عنوان شود / فاتحه نامه احسان شود
ور ز سفه داغ قصورش کشی / در درکات شر و شورش کشی
خامه کش صفحه دین گرددت / میل زن چشم یقین گرددت
لب چو گشایی گرو هوش باش / ور نه زبان در کش و خاموش باش
هوش چه باشد ز خدا آگهی / آگهیی ز آفت غفلت تهی
دل چو شود ز آگهیت بهره مند / پایه اقبال تو گردد بلند
بر سخن بیهده کم شو دلیر / تا که ازان پایه نیفتی به زیر