جامی › مقاله دهم در اشارت به سهر که نشانه هوشیاری و علامت بخت بیداریست| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای به شکر خواب سحر داده هوش / خیز که برخاست ز مرغان خروش
مرغ سحر زنده و تو مرده ای / او ز نوا گرم و تو افسرده ای
ترک هوا گوی و نوایی بزن / چنگ به دامان وفایی بزن
هر شب ازین پرده زنگارگون / این همه لعبت که سر آرد برون
هست پی آنکه شود آشکار / بر نظرت قدرت لعبت نگار
شرم تو بادا که کنی تا به روز / راه نظر را به مژه میخ دوز
ننگری این دیر بقا پرده را / وین همه اوضاع نوآورده را
بر نکنی سر که بر این پرده چیست / نقش نگارنده درین پرده کیست
سبحه انجم به ثریا که داد / طارم چارم به مسیحا که داد
تار که بر بط ناهید بست / رنگ که بر محمل خورشید بست
نیل بر این صفحه خضرا که بیخت / مهره درین حقه مینا که ریخت
خرقه شب غالیه گون از چه شد / دامنش آلوده به خون از چه شد
شمع سحر لمعه نور از که یافت / جبهه مه داغ قصور از که یافت
هست درین دایره قال و قیل / این همه بر هستی صانع دلیل
نقش نگر جانب نقاش رو / حسن بنا بین و به بنا گرو
بیش درین مرحله غافل مخسب / پای برآر از گل و در گل مخسب
خلعت عمر تو عجب کوته است / خون به دل از کوتهیش ته ته است
بیش میفزای به مقراض خواب / کوتهی آن که نیفتد صواب
خواب چو مرگ ار نبود ضد زیست / نکته «النوم اخ الموت » چیست
چهره این اخ به تف آلوده باد / خود به تف این اخ چه مناسب فتاد
هست یکی نیمه ز عمر تو روز / نیمه دیگر شب انجم فروز
روز و شب عمر تو با صد شتاب / می گذرد آن به خور و این به خواب
روز پی خور سگ دیوانه ای / خفته به شب مرده کاشانه ای
روز چنان می گذرد شب چنین / کی شوی آماده روز پسین
شب چو رسد شمع شب افروز باش / همنفس گریه جانسوز باش
اشک همی ریز به صد درد و سوز / عذر همی خواه ز تقصیر روز
هر چه به روز از دل جافی کنی / وای تو گر شب نه تلافی کنی
روز تو شد شام به عصیانگری / شام به روز آر به عذر آوری
روز و شبت گر همه یکسان شود / بر تو شب و روز تو تاوان شود
روز که صد گونه گنه کرده ای / نامه اعمال سیه کرده ای
شب ز مژه بهر سفیدی روی / از رخ آن نامه سیاهی بشوی
چند کنی خواب ز خودکامگی / با دل فارغ ز سیه نامگی
کرده تو خواب و ز ورای حجاب / ناظر حال تو منزه ز خواب
شب چه کنی روز به بی حاصلی / کو به تو خوش حاضر و تو غافلی