جامی › حکایت عارف دل بیدار شب زنده دار| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عارفی از ظلمت شب نور یاب / دیده فرو بست به کلی ز خواب
شب که ز خورشید نظر دوختی / شمع نظر تا سحر افروختی
هر مژه از دیده خونابه ده / بود به ابروش همانا گره
روزی ازو کرد فضولی سؤال / کای نزده راه تو خواب و خیال
چون دل بیدار تو از خواب رست / دیده چرا بایدت از خواب بست
رنج نخفتن چو گران داردت / یکدمه راحت چه زیان داردت
گفت نشاید که خدای جهان / هر شبی آید ز نخست آسمان
بانگ زند کز صف دوران راه / کیست که آید به درم عذرخواه
تا کرم خویش سفیرش کنم / رحمت خود عذر پذیرش کنم
من به چنین حال نهم سر به خواب / گوش بخوابانم ازین خوش خطاب
او نظر لطف به من کرده باز / دیده اقبال من از وی فراز
هر که کند دعوی سودای او / خواب کنان از رخ زیبای او
دعویش از صدق بود بی فروغ / چون نفس صبح نخستین دروغ
جامی اگر دیده تو روشن است / در دلت از روضه جان روزن است
سخت قدم باش درین ره نه سست / چشم بر آن دار که چشمش به توست