جامی › حکایت پیر هشیار با مرید فراموشکار| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ساده مریدی ز جهان شسته دست / آمد و در صحبت پیری نشست
گرم نکرده به زمین جا هنوز / خاست ازان انجمن جان فروز
پیر برآشفت که تعجیل چیست / نفرت دیو از دم جبریل چیست
گفت قضا پرده کش هوش گشت / نادره چیزیم فراموش گشت
می روم این لحضه به هر راه و کوی / تا کنم آن گمشده را جست و جوی
پیر خروشید که ای بوالهوس / در دو جهان هست یکی چیز و بس
کان نه سزاوار فراموشی است / قبله گویایی و خاموشی است
گر همه آفاق در آغوش تو / باشد و آن چیز فراموش تو
غایت آگاهی تو غافل است / حاصل اوقات تو بی حاصل است
ور بود آن چیز فرا یاد تو / شاد کن خاطر ناشاد تو
گو دو جهان گشته فراموش باش / لب ز سخن شان شده خاموش باش
جامی ازین مشغله خاموش کن / هر چه نه آن چیز فراموش کن
زانکه سرانجام تو خاموشی است / وآخر کار تو فراموشی است