بخش ۷ - چهره شاهد سخن به زیور خطاب آراستن و مهر ختم بر سعادت از خاتم نبوت خواستن
ای قمر طلعت مکی مطلع / مدنی مهد یمانی برقع
شقه برقع تو برق افروز / لمعه برق رخت برقع سوز
لیلت القدر ز مویت تاری / وحی منزل ز لبت گفتاری
طره ات سود همه سوداها / انتخابی ز حروفش طاها
«قاب قوسین » عیان ز ابرویت / نقش «حم » خم گیسویت
با تو آنان که در جنگ زدند / درج یاقوت تو را سنگ زدند
گوهرین جام لبت را خستند / ساغر دولت خود بشکستند
رخنه افتاد از آن حیله گران / در صف گهر صافی گهران
سلک دندانت به خون پنهان شد / رسته لؤلؤ تر مرجان شد
کس نکرده ست ز دل سنگینی / در پاکیزه بدین رنگینی
نخل قدسی و رطب تازه لبت / خسته از سنگ خسیسان رطب
یعنی از گوش خسان در تو ننگ / دارد ای خواجه ازین پس لب سنگ
گوییا صیرفی ملک و ملک / زد ازان سنگ زرت را به محک
تا کند عرض به هر ناسره کار / زیور حلم تو را پاک عیار
لاجرم حقه ات از صدمت سنگ / اهد قومی به برون داد آهنگ
حلم تو بود بلی کوه شکوه / کی ز یک سنگ فرو ریزد کوه
گر ازین کوه صدایی برسد / هر گدایی به نوایی برسد
گر برآری به شفاعت نفسی / بگشاید گره از کار بسی
تا به خواب اجل ای گوهر پاک / خوابگه ساختی از بستر خاک
فلک از غیرت خاک آشفته ست / «لیتنی کنت ترابا» گفته ست
چند در حجله به تنها خفتن / حجره از گرد فنا نارفتن
چند در ستر خفا بنشستن / در بر این خاک نشینان بستن
چند از سنبل تو بیگانه / دل به صد شاخ نشیند شانه
چند بی نرگس پاکت ز غبار / خانه سرمه بود تیره و تار
چند نعلین ز پابوس تو فرد / جفت باشد به هزاران غم و درد
خوابت از هفصد و هشتصد بگذشت / قد برافراز که از حد بگذشت
دستت از برد یمین بیرون آر / کف ز جلباب کفن بیرون آر
شانه زن سلسله مشکین را / سرمه کش نرگس عالم بین را
جلوه را خلعت ناز اندر پوش / حله لعل طراز اندر پوش
کرده نعلین جلادت در پای / از در حجره خرامان بدر آی
طاق محراب تهی کن ز خسان / سرش از فخر به کیوان برسان
منبر از بی قدمان خالی ساز / قدرش از مقدم خود عالی ساز
خطبه ملت و دین از سر گیر / کشف اسرار یقین از سر گیر
پرده بگشا ز رخ صدیقی / بدران پرده هر زندیقی
دره عدل ز دست عمری / زن به فرق سر هر خیره سری
خوی فشان کن ز حیا عثمانی / ریز بر کشت وفا بارانی
پنجه ور کن اسداللهی را / پوست بر کن دو سه روباهی را
ظالمان را پی کاری بنشان / آبشان ریز و غباری بنشان
تاج ملک از سر دونان بربای / تخت دولت ز زبونان بربای
ساعد کج رقمان ساز قلم / زان ازان قاعده راست رقم
بیرهان را حشر بیم فرست / راهدانی به هر اقلیم فرست
ور نخواهی که ز اقلیم بقا / آوری روی بدین شهر فنا
تازه کن عهد نکو عهدی را / ده ولیعهدی خود مهدی را
علمش بر حرم بطحا زن / تیغ قهرش به سر اعدا زن
مهد عیسی ز سر چرخ برین / گستران در ستم آباد زمین
بار دجال وشان بر خر نه / به بیابان عدم سر در ده
عاصیان بی سر و سامان تواند / دست امید به دامان تواند
خاصه جامی که کمین بنده توست / چشم گریان به شکر خنده توست
بهره ای نیست ز طاعتوریش / لب بجنبان به شفاعتگریش
بو که نقد خود ازین ورطه بیم / برد از رهزنی دیو سلیم