بخش ۸ - در دعای دوام دولت سایه شهریاری که سایه دولت شهریاران به خاک مذلت افتاده اوست و استدعای مزید رفعت تاجداری که تخت رفعت تاجداران به پای خدمت ایستاده اوست
چون نی خامه شد انگشت نمای / به نواسازی توحید خدای
دلگشا زمزمه دیگر ساخت / پرده نعت پیمبر پرداخت
به چو آن زمزمه کوتاه کند / که ثناگستری شاه کند
شاه والا گهر دریا کف / که فلک گوهر او راست صدف
حامی بیضه گیتی ز فتن / بر سر فتنه گران بیضه شکن
دل او صفحه ایام به تیغ / کرده پاک از رقم درد و دریغ
رای او رایت جمشید افراخت / چتر او سایه به خورشید انداخت
کفش ابریست که گوهر بارد / بلکه خورشید صفت زر بارد
گر چمن ز ابر کفش پر گردد / هر گل از وی طبقی در گردد
ور بر او زر کند از جود نثار / مشت دینار شود دست چنار
خیل اعداش که بی دسترسند / دست در هم زده یک مشت خسند
برق قهرش چو رسد زهرآلود / دودشان بگذرد از چرخ کبود
کار مظلوم بود ساخته اش / ظلم از آفاق برانداخته اش
پیش ازین نقد بسی گنج شگرف / نه به میزان کرم گشتی صرف
عدلش کنون که به عالم سمر است / مانع صرف چو عدل عمر است
نامش آن گوهر تاج اورنگ است / که بر او بحر کلامم تنگ است
بین ز فضل ازل این اکرامش / که چو وی هست گرامی نامش
ذاتی از تاجوری یافته زین / تاج سلطان بود و ذات حسین
ای خرد داده جمال ابدت / نام نیکو ز ازل نامزدت
سکه را خطبه لقبداری توست / خطبه را سکه به نام تو درست
هست نیک و بد عالم همه پوست / آنچه مغز است در او نام نکوست
چشم ازین پوست سوی مغزگشای / مغز نغز است سوی نغز گرای
نیکنام آمده بحر و بری / نامور شو به نکونامتری
جام عیشت چو شود دست آویز / جرعه بر خاک تهی دستان ریز
پاکبازان که همه خاک تواند / جرعه پرورد می پاک تواند
گنج نه گنج فشان هر دو تویی / تاج ده تاج ستان هر دو تویی
سرمه چشم جهان خاک درت / طوق جان حلقه بند کمرت
هست میدان سخن تنگ بسی / چون رود راه ثنای تو کسی
حرف را کی بود آن گنجایی / که شود ظرف ثناپیمایی
بحر معنی چو شود موج سگال / چشمه حرف بود تنگ مجال
کوزه از بحر چو دریوزه کند / بحر پیداست چه در کوزه کند
نیست چون این غرض انجام پذیر / به که گردم ز دعا زمزمه گیر
هر سحر تا فلک صبح شکاف / تیغ خورشید برآرد ز غلاف
فرق حاسد ز تو بشکافته باد / روز و شب یافته و تافته باد
یافته کام تو در باغ امل / تافته جان وی از داغ اجل