جامی › عقد هفتم در شرح تصوف که بستن دست تصرف است و رستن از قید تکلف| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای به صوفیگری آوازه بلند / کرده زین شغل به آوازه پسند
دل چو خم چند بر آوازه نهی / ناید آوازه جز از خم تهی
چون دهد کوس برون بانگ ز پوست / بانگ او شاهد بی مغزی اوست
نیستی صوفی ازین نام چه سود / دعوی پختگی از خام چه سود
کی سیاهی شود از زنگی دور / گر چه خوانند به نامش کافور
جامه فوطه چه پوشی چو مگس / پر به هر خوان چه گشایی ز هوس
طوطی قدسی و از هیچ کسی / می زنی پر به هوای مگسی
دین که صد پاره ز بی باکی توست / نکندش خرقه صد پاره درست
چاک در تارکت از تیغ حسود / بخیه بر پاشنه موزه چه سود
گردی انداخته سجاده به دوش / گرد بازار چو سجاده فروش
لیک بازاریگان دیده ورند / صد ازین جنس به یک جو نخرند
در ره اهل دل از همت پست / جز عصا نیست تو را هیچ به دست
آن که در چه فتد از لغزش پا / دستگیریش نیاید ز عصا
هست مسواک به کف سوهانت / کز طمع تیز کند دندانت
ترسم از بیخ برد چون شجره / تیز دندانیت آخر چو اره
رشته سبحه برانگشت مپیچ / که ازان حلقه برون ناید هیچ
مهره ای چند بود بی سر و بن / کف ازان طاسچه نرد مکن
تات ازان چشم بود بست و گشاد / هرگزت رو ندهد نقش مراد
گر حساب حسناتت هوس است / عقد انگشت تو تسبیح بس است
چون زنان موی به صد رعنایی / ریشت از شانه زدن آرایی
شانه بفکن چو نیی مردانه / که به این دست جدا از شانه
جمعی از نان لبی آورده به چنگ / همچو دندان پی آن صف زده تنگ
بهر کم بهره ای آن هم نه حلال / در زنی سر به میانشان چو خلال
دستت از حرص و شره کوته کن / در صف اهل قناعت ره کن
نیست زیبنده درین دیر مجاز / آستین کوتهی از دست دراز
ذوق صوفیگری ار هست تو را / باید از خویش نظر بست تو را
صوفی آنست که از خود رسته ست / ز نکو جسته و از بد رسته ست
بند هستی و ز هستی ساده / زاده کون و ز کون آزاده
با اضافت ز اضافت بیرون / در مسافت ز مسافت بیرون
در مکان نی و مکان از وی پر / در زمان نی و زمان از وی پر
ابدش را به ازل جنگی نه / ازلش را ز ابد ننگی نه
نه ز ادوار در او تأثیری / نه در اطوار ازو تغییری
گر حضیض سمک و اوج سما / وانچه محصور بود بینهما
گیرد اندر دل پاکش خانه / نکند احساس که هست آن یا نه
دل او موج زنان دریاییست / کش فزون از دو جهان پهناییست
هفت دریا چو یکی شبنم ازوست / بلکه یک در کره عالم ازوست
گنج عرفان بودش حاصل کسب / قبله اش نیست بجز ذات فحسب
جلوه گر گشته بر او وحدت ذات / نکشد رنج تقابل ز صفات
پیش او لطف همان قهر همان / نوشداروش همان زهر همان