جامی › حکایت آن شیر زن موصلی که به روبه بازی موصل اخبار خواجه ای که طال| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۴۴ - حکایت آن شیر زن موصلی که به روبه بازی موصل اخبار خواجه ای که طالب مواصلت وی بود پای توکل از پیشه فقر بیرون ننهاد
بود مردانه زنی در موصل / سر جانش به حقیقت واصل
همچو خورشید مؤنثت در نام / لیک در نور یقین مرد تمام
رو به محراب عبادت کرده / چاک در پرده عادت کرده
نه ره خورد به خود داده نه خفت / خاطرش فرد ز همخوابی جفت
مالداری ز بزرگان دیار / در بزرگی نسب پاک عیار
کس فرستاد به وی کان سره زن / در ره صدق و صفا نادره فن
ز آدمی فرد نشستن نه سزاست / آن که از جفت مبراست خداست
سر نخوت مکش از همسریم / تن فرو ده به زناشوهریم
مهرت ای رابعه ستر و جمال / هر چه خواهی دهم از مال و منال
شیرزن عشوه روبه نخرید / داد پیغام چو آن قصه شنید
که مرا گر به مثل بنده شوی / همچو خاکم به ره افکنده شوی
همگی ملک شود مال توام / دست در هم دهد آمال توام
لیک ازینها چو غباری خیزد / وقت صافم به غبار آمیزد
حاش لله که به اینها نگرم / راه اقبال بر اینها سپرم
پایه فقر بود وایه من / کی فتد بر دو جهان سایه من
مهر هر سفله کجا گیرم خوی / سوی هر قبله کجا آرم روی