جامی › عقد سیزدهم در بیان صبر که در اجتناب از مناهی رنج بردن است و بر ا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۴۶ - عقد سیزدهم در بیان صبر که در اجتناب از مناهی رنج بردن است و بر اکتساب مراضی پای فشردن
ای سبکسارتر از خشک گیا / که شود پی سپر باد صبا
بی ثباتی به ره صدق و صواب / چون گره بر نفس و نقش بر آب
هر دم از جا چه روی کشتی وار / کوه شو لنگر خود سنگین دار
شاهبازی مگشا پای ز بند / بس تو را ساعد شه شاخ بلند
تا به کی گوی صفت بی سر و پای / می جهی از خم چوگان قضا
همچو گو گر بجهی صد میدان / نیست امکان که رهی زان چوگان
سر بنه در ره چوگانی شاه / بو که یک بار کند در تو نگاه
آمد از شاه تو را کن مکنی / که در آن نیست خرد را سخنی
هر کجا گفت بکن دست گشای / هر کجا گفت مکن باز پس آی
رو بر آن راه که فرموده اوست / نوش ازان باده که پیموده اوست
لب ببند از می ناپیموده / پا بکش از ره نافرموده
راست کردار و قوی پیمان باش / مرکز دایره فرمان باش
گر نگونسار ز گردون افتی / به کزین دایره بیرون افتی
کند این دایره تنگ مجال / حفظ معموره دین سور مثال
رخش ازین سور چو بیرون رانی / نیست جز ماتم جاویدانی
کرد یک رخنه درین سور آدم / سور فردوس بر او شد ماتم
ما که در لجه خون افتادیم / همه زان رخنه برون افتادیم
چند روزی به صبوری می کوش / باده تلخ صبوری می نوش
صبر کن همچو شکر با دل تنگ / صبر کن همچو گهر در دل سنگ
نشود نی بجز از صبر شکر / نشود سنگ جز از صبر گهر
تا نگردد ز صبوری خون خشک / ناف آهو نشود نافه مشک
تا به سر چرخ فلک گردان است / صبر در وی روش مردان است
آسیا را چو به سر گردانند / عاجزان صبر بر آن نتوانند
انبیا پای به صبر افشردند / لاجرم پایه عالی بردند
نوح از موج غم قوم نرست / تا به کشتی صبوری ننشست
شد وزان رایحه صبر جمیل / بشکفانید گل از نار خلیل
یوسف از صبر به یعقوب رسید / صحت از صبر به ایوب رسید
یافت از صبر کلیم الله عون / جامه در نیل فنا زد فرعون
عیسی از صبر برانداخت کمند / ساخت جا کنگر این چرخ بلند
احمد از صبر بر آزار قریش / زهرشان ریخت در آبشخور عیش
صبر کن بر ستم بی خردان / نرسد جز به تن آزار ددان
چه غم از زخم که بر آب و گل است / غم از آنست که بر جان و دل است
هر لگد کان ز فرومایه رسد / نکند کوب چو بر سایه رسد
خاتم صبر که عالی گهر است / نقش آن من صبر قد ظفر است
کشت ایمان را صبر آمد ابر / این بود سر «تواصوا بالصبر»
خاصه صبر تو بر آن نعمت و ناز / کت نشاند به سراپرده راز
سینه صافی کنی از زنگ وجود / دیده روشن شوی از نور شهود
وجه حق وجهه جانت گردد / قبله جان و جهانت گردد
گر کند گردش ایام به فرض / بر تو آمال و امانی همه عرض
پای صبر تو نلغزد از جای / نفتد چشم تو بر غیر خدای
ور شود چرخ یکی خونین میغ / که ازان میغ نبارد جز تیغ
بر تو یک مو نشود یافت سلیم / بلکه گردد همه چون فرق دو نیم
لب به دندان صبوری خایی / گره ناله ز دل نگشایی
شرمت آید که درین مشهد خاص / خواهی از کشمکش درد خلاص
گر فتد کوه بلا بر عاشق / نیست دل کوفتگی زو لایق
ور به فرقش ز جفا تیغ آید / به که چون زخم دهان نگشاید
خاصه وقتی که بود ناظر او / چشم آرامگه خاطر او