جامی › حکایت عیاری که در زیر چوب شحنه چندان دندان فشرد که درم سیم در زی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۴۷ - حکایت عیاری که در زیر چوب شحنه چندان دندان فشرد که درم سیم در زیر دندان وی پاره پاره شد و دینار صبر وی درست بیرون آمد
شحنه ای گفت که عیاری را / مانده در حبس گرفتاری را
بند بر پای برون آوردند / بر سر جمع سیاست کردند
شد ز بس چوب چو انگشت سیاه / لیک بر نامد ازو شعله آه
رخت ازان ورطه چو آورد برون / پیش یاران ز دهان کرد برون
درمی سیم به چندین پاره / بلکه ماهی شده چند استاره
محرمی کرد سؤالش کین چیست / بدر کامل شده چون پروین چیست
گفت جا داشت در آن محفل بیم / زیر دندان من این درهم سیم
در صف جمع مهی حاضر بود / که بدو چشم دلم ناظر بود
پیش وی با همه بی باکی خویش / شرمم آمد ز جزعناکی خویش
اندر آن واقعه خندان خندان / بس که در صبر فشردم دندان
زیر دندان درم جو جو شد / سکه درهم صبرم نو شد
زد رقم سکه نو بر کارم / که به صبر اندر یک دینارم
چون نهد ناقد دوران معیار / سرخرویی رسدم زین دینار
صبر اگر چند که زهر آیین است / عاقبت همچو شکر شیرین است
مکن از تلخی آن زهر خروش / کآخر کار شود چشمه نوش