جامی › حکایت آن حاجی غریب با آن جنی مهیب| ” میراث‌دار ادب پارسی “

رهروی روی به تنهایی کرد / بهر حج بادیه پیمایی کرد
راحله پای بیابان پیمای / قافله دیو و دد جان فرسای
تف نشان جگرش موج سراب / گرد شوی قدمش چشم پر آب
جز عصا کس نگرفته دستش / غیر نعلین نه کس پابستش
روزی از دور یکی شخص غریب / شد پدیدار به دیدار مهیب
گفت تو آدمیی یا پریی / که عجب بر سر غارتگریی
گوهر ایمنی از من بردی / به کف خایفیم بسپردی
گفت نی آدمیم من پریم / لیک چون آدمیان گوهریم
تو کیی، مؤمن واحد دانی / یا نه در شرک فرس می رانی
گفت من سوی یکی رو دارم / از دو گویان جهان بیزارم
گفت اگر زانکه خدای تو یکیست / در دلت از یکی او نه شکیست
شرم بادت که جز از وی ترسی / پای بگذاشته از پی ترسی
چون خدادان ز خدا ترسد و بس / ترسد از وی همه چیز و همه کس
لیک ترسد چو نترسد ز خدای / هر وقت از همه کس در همه جای
ترسگاری ز خدا عاقلی است / لیک از غیر خدا غافلی است