جامی › حکایت سؤال و جواب ذوالنون با آن عاشق مفتون| ” میراث‌دار ادب پارسی “

والی مصر ولایت ذوالنون / آن به اسرار حقیقت مشحون
گفت در مکه مجاور بودم / در حرم حاضر و ناظر بودم
ناگه آشفته جوانی دیدم / نه جوان سوخته جانی دیدم
لاغر و زرد شده همچو هلال / کردم از وی ز سر مهر سؤال
که مگر عاشقی ای شیفته مرد / که بدین گونه شدی لاغر و زرد
گفت آری به سرم شور کسیست / کش چو من عاشق رنجور بسیست
گفتمش یار به تو نزدیک است / یا چو شب روزت ازو تاریک است
گفت در خانه اویم همه عمر / خاک کاشانه اویم همه عمر
گفتمش یکدل و یکروست به تو / یا ستمکار و جفاجوست به تو
گفت هستیم به هر شام و سحر / به هم آمیخته چون شیر و شکر
گفتمش یار تو ای فرزانه / با تو همواره بود همخانه
سازگار تو بود در همه کار / بر مراد تو بود کارگزار
لاغر و زرد شده بهر چه یی / سر به سر درد شده بهر چه یی
گفت رو رو که عجب بی خبری / به کزین گونه سخن درگذری
محنت قرب ز بعد افزون است / جگر از هیبت قربم خون است
هست در قرب همه بیم زوال / نیست در بعد جز امید وصال
آتش بیم دل و جان سوزد / شمع امید روان افروزد