بخش ۹۷ - عقد سی ام در تواضع که شاخ سربلندی شکستن است و بر خاک نیازمندی نشستن
ای گذشته سرت از چرخ برین / جز به منت ننهی پا به زمین
می روی دامن اجلال کشان / آستین بر سر کونین فشان
گرد راهت که گذشته ست ز میغ / داری از دیده خورشید دریغ
صد سلام ار شنوی از پس پیش / به علیکی نگشایی لب خویش
این چه جاه است و جلالت که توراست / وین چه طغیان و ضلالت که توراست
نه ز چشمت به فقیران نظری / نه ز پایت به اسیران گذری
پری از خویش و ز جز خویش تهی / از همه در نظر خویش بهی
حکم بر عاقبت کار بود / جز خدا زان که خبردار بود
شو چو مردان منی از خویش افکن / نه منی جوی و منی گیر چو زن
هست اصل گهرت ماه منی / تا کی از بد گهری ما و منی
باد پندار برون کن ز دماغ / کت ازین باد شود کشته چراغ
راه بیرون ز بصارت مسپر / در حقیران به حقارت منگر
بس گدا صورت همت عالی / جیبش از نقد امانی خالی
پیش چشمش چو شود تیز نگاه / لعب شطرنج بود شاهی شاه
نایدش صبحگهان پیش ضمیر / غیر بازیچه شب میر و وزیر
وای تو گر به چنین آگاهی / به حقارت نگری ناگاهی
دین و دنیات همه هیچ شود / رشته جانت گلو پیچ شود
به ز خود بین همه نیک و بد را / در ره نیک و بد افکن خود را
سر نه آنجا که همه پای نهند / بوسه زن پا که به هر جای نهند
مرد سرکش ز هنرها عاریست / پشت خم خاصیت پرباریست
شاخ بی میوه کشد سر به قیام / شاخ پر میوه شود خم به سلام
چون تکبر ز لعین بر زد سر / شود لگدکوب «ابی واستکبر»
وز تواضع به صفی داد خدا / مژده «تاب علیه و هدی »
سر فرازی مکن از کیسه پری / که بود کار فلک کیسه بری
چون برد کیسه تو دزد فلک / شور دعویگریت را چه نمک
مفلس از جیب تهی کی لافد / پسته چون پوچ بود نشکافد
سر نهادن که نه از بهر خداست / سرنگونی ز پی نفس دغاست
سگ پی لقمه چو دم جنباند / عاقل آن را نه تواضع خواند
بهتر از سبلت آن کس دم سگ / که بر او بهر طمع جنبد رگ
هر تواضع که پی منفعت است / از خسان آن نه تواضع صفت است
طمع از خلق گدایی باشد / گر همه حاتم طایی باشد
سره گر خواند یکی ناسره ات / سر فرو کن به ته توبره ات
کانچه گفت او به ته توبره هست / یا نه بر تو سخن ناسره بست
ز اول و آخر خود یادی کن / خویش را هم به خود ارشادی کن
وین زمان نیز ببین تا که چه یی / نکته دان شو به یقین تا که چه یی
گر چنین نامه خود بر خوانی / بار نامه پس از این نتوانی