جامی › مناجات در انتقال از حلم به بشر و طلاقت وجه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای ز حکمت همه را پشت به کوه / نیست بی پشتی ازان هیچ گروه
کوه حلم تو صدا احسان است / جان مادر تن ازان رقصان است
زان نوا مست سماعیم همه / جسم و جان کرده وداعیم همه
در سماعند چو ما ملک و ملک / دور آن بیشتر از دور فلک
هر سماعی که نه جاویدانیست / نه سماع است که سرگردانیست
پاکه با هستی خود کوفتن است / فرق خود را به لگد کوفتن است
جامی از دست خود از دست شده ست / وز لگدکوب خودی پست شده ست
از لگدکوب خودش باز رهان / وز غم نیک و بدش باز رهان
گر چه خود را به یقین جلوه ده است / بر جبینش ز گمان صد گره است
پرده از چشم یقینش بگشای / گره دل ز جبینش بگشای