جامی › حکایت آن زاغ و کبوتر که به مناسبت لنگی همپای یکدیگر شده بودند| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عارفی طوف کنان رفت به باغ / دید در باغ حمامی با زاغ
با هم از حکم دو جنسی رسته / چون دو همنجس به هم پیوسته
عارف آن حال عجب را چون دید / به تعجب سر انگشت گزید
که دو ناجنس به هم چون گستاخ / میوه چین آمده اند از یک شاخ
ناگهان دید که از شاخ بلند / برگشادند سوی خاک نژند
آب جویان به تک و پوی شدند / لنگ لنگان به لب جوی شدند
دید کانبازیشان در لنگی / می دهد خاصیت یکرنگی
زاغرا ور نه چه نسبت به حمام / که گزینند به یک شاخ مقام
بس دو خویش به نسب همخانه / که نشینند ز هم بیگانه
آشنایی نه به قرب نسب است / قرب ارباب ادب از ادب است