جامی › حکایت شهری با روستایی که وی را به باغ خود برد| ” میراث‌دار ادب پارسی “

میوه ها تازه و تر شاخ به شاخ / روزی باغ روان کرده فراخ
سیب و امرود به هم مشت زده / فندق از خرمی انگشت زده
نار پستان صنمی شاخ انار / سرکش از بوسه و آبی ز کنار
تاک ها کرده در او پر پایه / همچو عالی گهران پر مایه
نخشبی های وی از گوهر پاک / کرده یاقوت تر آویزه تاک
هر که از فخری او گفته صفات / دهنش کرده پر از حب نبات
شهری القصه چو آن باغ بدید / گاو نفسش به چراگاه رسید
می نکرد از پس و از پیش نگاه / همچو گرگی که فتد در رمه گاه
همچو بادی که ز دشت آید سخت / میوه با شاخ شکستی ز درخت
کندی آنسان ز درختی سیبی / که رساندی به درخت آسیبی
ور بر آن سیب نه دستش بودی / کردی از سنگ کلوخ امرودی
به سوی نار چو دست آوردی / حقه لعل شکست آوردی
ور یکی خوشه ز تاک افکندی / تاک را پایه به خاک افکندی
بیخودیهاش چو دهقان می دید / بر خود از غصه آن می پیچید
شهریش گفت ز من این تک و پوی / گر نه بر وفق مراد است بگوی
گفت من با تو چه گویم آخر / وز تو انصاف چه جویم آخر
نه یکی دانه به گل کاشته ای / نه نهالی ز گل افراشته ای
نه زمینی ز تو آراسته گشت / نه درختی ز تو پیراسته گشت
نشد از بیل کفت آبله دار / نشدی غرقه به خون آبله وار
آبیاریت شبی خواب نبرد / راحت خواب تو را آب نبرد
در دلت نیست جز این اندیشه / کین به خود رسته چو کوه و بیشه
کی ز رنجم شود آگه دل تو / نیست جز بی خبری حاصل تو
رنج همدرد که داند همدرد / شرح آن هست به بیدردان سرد
شهریی شد ز ره دشت به ده / تا گشاید ز دلش گشت گره
دید از ابنای دهش دهقانی / بردش از راه سوی بستانی
باغی آراسته چون باغ بهشت / بل کز آراستگی داغ بهشت