جامی › آغاز| ” میراث‌دار ادب پارسی “

الهی غنچه امید بگشای / گلی از روضه جاوید بنمای
بخندان از لب آن غنچه باغم / وز این گل عطر پرور کن دماغم
درین محنت سرای بی مواسا / به نعمت های خویشم کن شناسا
ضمیرم را سپاس اندیشه گردان / زبانم را ستایش پیشه گردان
ز تقویم خرد بهروزیم بخش / بر اقلیم سخن فیروزیم بخش
دلی دادی ز گوهر گنج بر گنج / ز گنج دل زبان را کن گهر سنج
گشادی نافه طبع مرا ناف / معطر کن ز مشکم قاف تا قاف
ز شعرم خامه را شکر زبان کن / ز عطرم نامه را عنبر فشان کن
سخن را خود سرانجامی نمانده ست / وز آن نامه بجز نامی نمانده ست
درین خمخانه شیرین فسانه / نمی یابم صدایی زان ترانه
حریفان باده ها خوردند و رفتند / تهی خم ها رها کردند و رفتند
نبینم پخته ای زین بزم و خامی / که باشد بر کفش زان باده جامی
بیا جامی رها کن شرمساری / ز صاف و درد پیش آر آنچه داری