بخش ۱۶ - در صفت و نسب زلیخا که مغرب از طلوع آفتاب جمالش مشرق گشته بود بلکه به هزار درجه از آن گذشته
چنین گفت آن سخندان سخن سنج / که در گنجینه بودش از سخن گنج
که در مغرب زمین شاهی به ناموس / همی زد کوس شاهی نام طیموس
همه اسباب شاهی حاصل او / نمانده آرزویی در دل او
ز فرقش تاج را اقبالمندی / ز پایش تخت را پایه بلندی
فلک در خیلش از جوزا کمربند / ظفر با بند تیغش سخت پیوند
زلیخا نام زیبا دختری داشت / که با او از همه عالم سری داشت
نه دختر اختری از برج شاهی / فروزان گوهری از درج شاهی
نگنجد در بیان وصف جمالش / کنم طبع آزمایی با خیالش
ز سر تا پا فرود آیم چو مویش / شوم روشن ضمیر از عکس رویش
ز نوشین لعلش استمداد جویم / ز وصفش آنچه در گنجد بگویم
قدش نخلی ز رحمت آفریده / ز بستان لطافت سر کشیده
ز جوی شهریاری آب خورده / ز سرو جویباری آب برده
به فرقش موی دام هوشمندان / ازو تا مشک فرق اما نه چندان
فراوان مو شکافی کرده شانه / نهاده فرق نازک در میانه
ز فرق او دو نیمه نافه را دل / و زو در نافه کار مشک مشکل
فرو آویخته زلف سمن سای / فکنده شاخ گل را سایه در پای
دو گیسویش دو هندوی رسن ساز / ز شمشاد سرافرازش رسن باز
فلک درس جمالش کرده تلقین / نهاده از جبینش لوح سیمین
ز طرف لوح سیمینش نموده / دو نون سرنگون از مشک سوده
به زیر آن دو نون طرفه دو صادش / نوشته کلک صنع اوستادش
ز حد نون او تا حلقه میم / الف واری کشیده بینی از سیم
فزوده بر الف صفر دهان را / یکی ده کرده آشوب جهان را
شده سینش عیان از لعل خندان / گشاده میم را عقده به دندان
ز بستان ارم رویش نمونه / در او گلها شکفته گونه گونه
به رو هر جانب از خالی نشانی / چو زنگی بچگان در گلستانی
زنخدانش که سیم بی زکات است / در او چاهی پر از آب حیات است
به زیر غبغب ار دانا برد راه / بود گرد آمده رشحی ازان چاه
قرار دل بود نایاب آنجا / که هم چاه است و هم گرداب آنجا
بیاض گردنش صافی تر از عاج / به گردن آورندش آهوان باج
بر و دوشش زده طعنه سمن را / گل اندر جیب کرده پیرهن را
دو پستان هر یکی چون قبه نور / حبابی خاسته از عین کافور
دو نار تازه بر رسته ز یک شاخ / کف امیدشان نبسوده گستاخ
ز بازو گنج سیمش در بغل بود / عیار سیم پیش آن دغل بود
پی تعویذ آن پاکیزه چون در / دل پاکان عالم از دعا پر
پریرویان به جان کرده پسندش / رگ جان ساخته تعویذ بندش
ز تاراج سران تاج و دیهیم / دو ساعد آستینش کرده پر سیم
کفش راحت ده هر محنت اندیش / نهاده مرهمی بر هر دل ریش
به دست آورده ز انگشتان قلم ها / زده از مهر بر دلها رقم ها
دل از هر ناخنش بسته خیالی / فزوده بر سر بدری هلالی
به پنج انگشت مه را برده پنجه / ز زور پنجه مه را کرده رنجه
میانش موی بل کز موی نیمی / ز باریکی بر او از موی بیمی
نیارستی کمر از موی بستن / کزان مو بودیش بیم گسستن
شکم چون تخته قاقم کشیده / به نرمی دایه ناف او بریده
سرینش کوهی اما سیم ساده / چه کوهی کز کمر زیر اوفتاده
بدان نرمی که گر افشردیش مشت / برون رفتی خمیر آیین ز انگشت
ز دست افشار زرین پس خمش شو / بیا وین سیم دست افشار بشنو
ز زیر ناف تا بالای زانو / نگویم هیچ نکته کهنه یا نو
نداده در حریم آن حرمگاه / حصار عصمتش اندیشه را راه
سخن رانم ز ساق او که چون است / بنای حسن را سیمین ستون است
بنامیزد بود گلدسته نور / ولی از چشم هر بی نور مستور
صفای او نمود آیینه را رو / درآمد از ادب پیشش به زانو
ازان آیینه همزانوی او شد / که فیض نوریاب از روی او شد
به وی هر کس که همزانو نشیند / رخ دولت در آن آیینه بیند
قدم در لطف نیز از ساق کم نیست / چو او در لطف کس صاحب قدم نیست
چنان بودش چو رفتی چست و چابک / قدم از پاشنه تا پنجه نازک
که گر بر چشم عاشق بودیش جای / شدی پر آبله ز اشکش کف پای
ندانم از زر و زیور چه گویم / که خواهد بود قاصر هر چه گویم
به زیور خود که وصف آن پری کرد / که زیور را جمالش زیوری کرد
پر از گوهر به تارک افسری داشت / که در هر یک خراج کشوری داشت
در و لعلش که بود آویزه گوش / همی برد از دل و جان لطف آن هوش
اگر بگسستیش گوهر ز گردن / شدی گنج جواهر جیب و دامن
مرصع موی بندش کز قفا بود / هزاران عقد گوهر را بها بود
نه گر لطفش گرفتی یاره را دست / که یارستی به دستانش بر او بست
نیارم بیش ازین از زر خبر داد / که شد خلخال و اندر پایش افتاد
گهی در عشوه مسند نشینی / به زیبا دیبه رومی و چینی
گهی در جلوه ایوان خرامی / ز زرکش حله مصری و شامی
به هر روز نوی کافکنده پرتو / نبوده بر تنش جز خلعتی نو
به یک جیبش دوباره سر نسوده / چون مه هر روز از برجی نموده
ز پابوس سران دامن کشیدی / بدین دولت مگر دامن رسیدی
ندادی دست جز پیراهنش را / که در آغوش خود دیدی تنش را
سهی سروان هواداریش کردی / پریرویان پرستاریش کردی
ز همزادان هزاران حورزاده / به خدمت روز و شب پیشش ستاده
نه هرگز بر دلش باری نشسته / نه یکبارش به پا خاری شکسته
نبوده عاشق و معشوق کس را / نداده ره به خاطر این هوس را
به شب چون نرگس سیراب خفتی / سحر چون غنچه خندان شکفتی
به سیمین لعبتان از خردسالان / به صن خانه در رعنا غزالان
دلی فارغ ز لعب چرخ دوار / نبودی غیر لعبت بازیش کار
بدینسان خرم و دلشاد بودی / وز آن غم خاطرش آزاد بودی
کش از ایام بر گردن چه آید / وز این شبهای آبستن چه زاید