بخش ۵۱ - خواندن زلیخا یوسف را علیه السلام به سوی آن خانه و مطالبه وصال نمودن
چو شد خانه تمام از سعی استاد / به تزیینش زلیخا دست بگشاد
زمین آراست از فرش حریرش / جمال افزود از زرین سریرش
قنادیل گهر پیوندش آویخت / ریاحین بهر عطرش در هم آمیخت
همه بایستنیها ساخت آنجا / بساط خرمی انداخت آنجا
در آن عشرتگه از هر چیز و هر کس / نمی بایستش الا یوسف و بس
بلی بی روی جانان گر بهشت است / به چشم عاشق مشتاق زشت است
بر آن شد تا که یوسف را بخواند / به صدر عزت و جاهش نشاند
به خلوت با جمالش عشق بازد / به میدان وصالش رخش تازد
ز لعل جانفزایش کام گیرد / به زلف سرکشش آرام گیرد
ولی اول جمال خود بیاراست / وز آن میل دل یوسف به خود خواست
به زیورها نبودش احتیاجی / ولی افزود ازان خود را رواجی
به خوبی گل به بستانها سمر شد / ولی از عقد شبنم خوبتر شد
ز غازه رنگ گل را تازگی داد / لطافت را نکو آوازگی داد
ز وسمه ابروان را کار پرداخت / هلال عید را قوس قزح ساخت
نغوله بست موی عنبرین را / گره در یکدگر زد مشک چین را
ز پشت آویخت مشکین گیسوان را / ز عنبر داد پشتی ارغوان را
مکحل ساخت چشم از سرمه ناز / سیهکاری به مردم کرد آغاز
نهاد از عنبر تر جا به جا خال / به جانان کرد عرض صورت حال
که رویت آشتی در من فکنده ست / بر آن آتش دل و جانم سپند است
به مه خطی کشید از نیل چون میل / که شد مصر جمال آباد ازان نیل
نبود آن خط نیلی بر رخ ماه / که میلی بود بهر چشم بدخواه
مگر مشاطه دید آن نرگس مست / فتاد آنجاش میل سرمه از دست
به دستان داد سیمین پنجه را رنگ / کزان دستان دلی آرد فرا چنگ
به کف نقشی زد او را خرده کاری / کزان نقشش به دست آید نگاری
به فندق گونه عناب تر داد / به جانان زاشک عنابی خبر داد
به صنعت ده هلال مه قفا را / ز جلباب شفق کرد آشکارا
که تا از طارم دولت هلالی / نشانش بخشد از عید وصالی
نمود از طرف عارض گوشواره / قران افکند مه را با ستاره
که تا آن دولت دنیا و دینش / به حکم آن قران گردد قرینش
چو غنچه با جمال تازه و تر / لباس تو به تو پوشیده در بر
مرتب ساخت بر تن پیرهن را / ز گل پر کرد دامان سمن را
شعار شاخ گل از یاسمین کرد / سمن در جیب و گل در آستین کرد
ندیدی دیده گر کردی تأمل / به جز آب تنک بر لاله و گل
عجب آبی در او از نقره خام / دو ماهی از دو ساعد کرده آرام
ز دستینه دو ساعد دیده رونق / ز زر کرده دو ماهی را مطوق
رخش می داد با ساعد گواهی / که حسنش گیرد از مه تا به ماهی
چو بر نازک تنش شد پیرهن راست / به زرکش دیبه چینش بیاراست
بت چین با هزاران نازنینی / به جولان آمد از دیبای چینی
نهاد از لعل سیراب و زر خشک / فروزان تاج را بر خرمن مشک
شد از گوهر مرصع جیب و دامان / به صحن خانه طاووس خرامان
خرامان می شد و آیینه در دست / خیال حسن خود با خود همی بست
چو عکس روی خود دید از مقابل / عیار نقد خود را یافت کامل
ز نقد خود درون گنج طرب کرد / به قصد آن خریداری طلب کرد
به جست و جوی یوسف کس فرستاد / پرستاران ز پیش و پس فرستاد
درآمد ناگهان از در چو ماهی / عطارد حشمتی خورشید جاهی
وجودی از خواص آب و گل دور / جبین و طلعتی نور علی نور
ازو یک لمعه و روشن جهانی / و زو یک حرف و هر سو داستانی
زلیخا را چو دیده بر وی افتاد / ز شوقش شعله گویی در نی افتاد
گرفتش دست کای پاکیزه سیرت / چراغ دیده اهل بصیرت
بنامیزد چه نیکو بنده ای تو / به هر احسانی و لطف ارزنده ای تو
به نیکو بندگی های تو نازم / به طوق منتت گردن فرازم
بیا تا حق شناست باشم امرو / زمانی در سپاست باشم امروز
کنم قانون احسان کنون ساز / که تا باشد جهان گویند ازان باز
به نیرنگ و فسون کز حد برون برد / به اول خانه زان هفتش درون برد
ز زرین در چو داد آندم گذارش / به قفل آهنین کرداستوارش
چو شد در بسته از لب مهر بگشاد / ز دل راز درون خود برون داد
نخستین گفت کای مقصود جانم / که جان را جز تو مقصودی ندانم
خیال خود به خواب من نمودی / به طفلی خواب از چشمم ربودی
ز سودای خودم دیوانه کردی / به غم های خودم همخانه کردی
نطر نگشاده در نظاره تو / بدین کشور شدم آواره تو
ندیده چاره آوارگی ها / کشیدم در غمت بیچارگی ها
کنون کز دیدن روی تو شادم / ز بی رویی تو بس نامرادم
ز بی رویی گذر رویی به من کن / ز روی مهر با من یک سخن کن
جوابش داد یوسف سرفکنده / که ای همچو منت صد شاه بنده
مرا از بند غم آزاد گردان / به آزادی دلم را شاد گردان
مرا خوش نیست کاینجا با تو باشم / پس این پرده تنها با تو باشم
تو کان آتشی من پنبه خشک / تو باد صرصری من نفحه مشک
کجا این پنبه با آتش برآید / چه سان این نفحه با صرصر گراید
زلیخا آن نفس جز باد نشمرد / سخن گویان به دیگر خانه اش برد
بر او قفل دگر محکم فرو بست / دل یوسف ازان اندوه بشکست
دگر باره زلیخا ناله برداشت / نقاب از راز چندین ساله برداشت
بگفت ای خوشتر از جان ناخوشی چند / به پایت می کشم سرسر کشی چند
تهی کردم خزاین در بهایت / متاع عقل و دین کردم فدایت
به آن نیت که درمانم تو باشی / رهین طوق فرمانم تو باشی
نه آن کز طاعت من روی تابی / به هر ره بر خلاف من شتابی
بگفتا در گنه فرمانبری نیست / به عصیان زیستن طاعتوری نیست
هر آن کاری که نپسندد خداوند / بود در کارگاه بندگی بند
بدان کارم شناسایی مبادا / بر آن دست توانایی مبادا
در آن خانه سخن کوتاه کردند / به دیگر خانه منزلگاه کردند
زلیخا بر درش قفلی دگر زد / دگر سان قصه اش از سینه سر زد
بدین دستور ز افسون و فسانه / همی بردش درون خانه به خانه
به هر جا قصه ای دیگر همی خواند / به هر جا نکته ای دیگر همی راند
به شش خانه نشد کامش میسر / نیامد مهره اش بیرون ز ششدر
به هفتم خانه کرد او را قدم چست / گشاد کار خویش از هفتمین جست
بلی نبود درین ره ناامیدی / سیاهی را بود رو در سپیدی
ز صد در گر امیدت بر نیاید / به نومیدی جگر خوردن نشاید
دری دیگر بباید زد که ناگاه / ازان در سوی مقصود آوری راه