بخش ۶۴ - در شرح حال زلیخا بعد از وفات عزیز مصر و استیلای محبت یوسف علیه السلام بر وی و ابتلای وی به محنت فراق
دلی کز دلبری ناشاد باشد / ز هر شادی و غم آزاد باشد
غم دیگر نگیرد دامن او / نگردد شادیی پیرامن او
اگر گردد جهان دریای اندوه / برآرد موجهای غصه چون کوه
ازان نم دامن او تر نگردد / ز اندوهی که دارد برنگردد
وگر جشن طرب سازد زمانه / دهد رو عیش های جاودانه
فرو پیچد ازان جشن طرب روی / نخواهد کم غم خود یک سر موی
زلیخا بود مرغ محنت آهنگ / جهان چون خانه مرغان بر او تنگ
در آن روزی که دولت یار بودش / حریم خانه چون گلزار بودش
عزیزش بود بر سر سایه گستر / نهالی بود رعنا سایه پرور
همه اسباب عشرت جمع می داشت / رخی افروخته چون شمع می داشت
غم یوسف ز جان او نمی رفت / حدیثش از زبان او نمی رفت
در این وقتی که رفت از سر عزیزش / نماند اسباب دولت هیچ چیزش
خیال روی یوسف یار او بود / انیس خاطر افگار او بود
به یادش روی در ویرانه ای کردی / وطن در کنج محنتخانه ای کرد
نه می خورد از فراق او نه می خفت / ز دیده خون همی بارید و می گفت
خوش آن کز بخت برخوردار بودم / درون یک سرا با یار بودم
دلی بی بار از حرمان دیدار / جمالش دیدمی هر روز صد بار
ازان دولت چو بختم ساخت محروم / به زندان کردمش مظلوم و مرحوم
به شب پنهان به زندان بردمی راه / تماشا کردمی آن روی چون ماه
به روزم زنگ غم از دل زدودی / در و دیوار آن منزل که بودی
منم امروز ازینها دور مانده / به دل رنجه به تن رنجور مانده
ندارم زو به جز در دل خیالی / وز آن خالی نیم در هیچ حالی
خیالش گر رود چون زنده مانم / که در قالب خیال اوست جانم
همی گفت این حدیث و آه می زد / ز آه آتش به مهر و ماه می زد
چو مد آه دایم دود آهش / به فرق سر شدی چتر سیاهش
ز خورشید حوادث هیچگاهی / نبودی غیر ازان چترش پناهی
نبود آن چتر کش بالای سر بود / فلک را از خدنگ او سپر بود
خدنگش را گر آن مانع نگشتی / ز صندوق فلک پران گذشتی
ز مژگان دمبدم خوناب می ریخت / مگر خوناب خون ناب می ریخت
چو بود از تاب دل سوزان تب او / مژه می ریخت آبی بر لب او
نمی شست از رخ آن خونابه گویی / ازان خونابه بودش سرخرویی
چو زان خونابه رخ را غازه کردی / به دل عقد محبت تازه کردی
به روی کار ناوردی دم نقد / به جز خون جگر کابین آن عقد
گهی کندی به ناخن روی گلگون / چو چشم خود گشادی چشم ها خون
ز سرخی هر یکی بودی دواتی / نوشتی از غمش خط نجاتی
گهی سینه گهی دل می خراشید / ز جان جز نقش جانان می تراشید
همی زد بر سر زانو کف دست / سمن را رنگ نیلوفر همی بست
به مهر دوست یعنی در خورم من / گر او خورشید شد نیلوفرم من
چو باشد آفتاب خاوری یار / مرا نبود به از نیلوفری کار
به دل همچون صنوبر کوفتی مشت / به سان نیشکر خاییدی انگشت
کفش کز هر نگاری داشتی عار / نگارین گشتی از انگشت افگار
ز انگشتان خونین خامه کردی / ز کافوری کف خود نامه کردی
درون نامه حرف غم نوشتی / برون زین حرف چیزی کم نوشتی
ولی زان نامه هرگز داستانش / نخواندی دلبر ننوشته خوانش
فراوان سال ها کار وی این بود / ز هجران رنج و تیمار وی این بود
جوانی تیره گشت از چرخ پیرش / به رنگ شیر شد موی چو قیرش
برآمد صبح و شب هنگامه برچید / به مشکستان او کافور بارید
گریزان گشت زاغ از تیر تقدیر / به جای زاغ شد بوم آشیان گیر
نباشد یاد پیری را درین باغ / کزینسان بوم گیرد خانه زاغ
سیاهی را سرشک از نرگسش شست / ز نرگسزار چشمش یاسمین رست
به شادی زیر این طاق کج آیین / سیه پوشیدیش چشم جهان بین
چو ماتمدار گشت از ناامیدی / چرا رفت از سیاهی در سفیدی
ز هندستان مگر بودش نمونه / که باشد کار هندو باژگونه
به روی تازه چون گل چینش افتاد / شکن در صفحه نسرینش افتاد
ز ناز آن چین که افکندی در ابرو / فتادش چون سپر بی ناز در رو
ندارد کس درین بحر کهن یاد / که گیرد آب چین بی جنبش باد
ولی گر باد بودی ور نبودی / رخ چون آب او پر چین نمودی
سهی سروش ز بار عشق خم شد / سرش چون حلقه همراز قدم شد
نه سر نی پای بود از بخت واژون / ز بزم وصل همچون حلقه بیرون
درین غمدیده خاک از خون مردم / چو شد سرمایه بیناییش گم
به پشت خم ازان بودی سرش پیش / که جستی گم شده سرمایه خویش
به سر بردی در آن ویران مه و سال / سرش ز افسر تهی پایش ز خلخال
تهی از حله های اطلسش دوش / سبک از دانه های گوهرش گوش
معطل گردن از طوق مرصع / معرا عارض از زربفت برقع
به زیر پهلو از خاکش نهالین / عذار نازکش را خشت بالین
به مهر یوسفش از خاک بستر / به از مهد حریر حور گستر
به یاد او به زیر روی خشتش / مربع بالشی بود از بهشتش
درین محنت کزان یک شمه گفتم / به شرحش گوهر صد نکته سفتم
نرفتی غیر یوسف بر زبانش / نبودی غیر او آرام جانش
در آن وقتی که گنج سیم و زر داشت / هزاران حقه پر در و گهر داشت
ز هر کس قصه یوسف شنیدی / به پایش گنج سیم و زر کشیدی
دهانش را چو درجی از گهر پر / لبالب ساختی از گوهر و در
بدین بخشش که بودش کار پیوست / شد از سیم و زر و گوهر تهیدست
به پشمین جامه مسکین گشت خرسند / بر آن از لیف خرما شد کمربند
خبرگویان ز یوسف لب ببستند / پس زانوی خاموشی نشستند
گذشت آن کز لب هر صاحب هوش / ز یوسف یافتی قوت از ره گوش
بر آن شد تا ز بی قوتی رهد باز / کند بر راه یوسف خانه ای ساز
که چون افتد گذرگاهی به راهش / پذیرد قوت از آواز سپاهش
زهی بیچاره آن از پا فتاده / زمام اختیار از دست داده
ز وصل خوان جانان بازمانده / نوای عیش او ناساز مانده
نباشد قوتی از بوی یارش / نیابد قوت از پیک دیارش
گهی با باد از وی راز گوید / گه از مرغی نشانش باز جوید
چو بیند رهروی بر رهگذاری / به رویش از ره غربت غباری
ببوسد پای او کز شهریار است / بشوید گرد او گر زان دیار است
وگر سلطانش از راهی سواره / برآید نبودش تاب نظاره
شود خرم به خاک و گرد راهش / نشیند خوش به آواز سپاهش