جامی › شکایت از فلک پر نکایت که اژدهاوار گرد عالمیان حلقه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۷۲ - شکایت از فلک پر نکایت که اژدهاوار گرد عالمیان حلقه کرده و همه را به دایره تصرف خود درآورده بر یکی زخم زند و بر دیگری زهر افکند نه هیچ از دست رفته را با وی دست ستیز و نه هیچ از پای افتاده را از وی پای گریز
فلک بر خویش پیچان اژدهاییست / پی آزار ما زور آزماییست
گرفتاریم در پیچ و خم او / رهیدن چون توانیم از دم او
نبینی کس کزو زخمی نخورده / ز صد کس بر یکی رحمی نکرده
ز ظلمش هیچ کس سالم نجسته ست / کدامین سینه کان ظالم نخسته ست
به هر اختر کزو روشن چراغیست / نهاده بر دل آزاده داغیست
هزاران داغ هست و مرهمی نی / وز این بی مرهمی هیچش غمی نی
بود پیدا در او شب های دیجور / هزاران روزن اندر عالم نور
چه حاصل زان چو نوری درنیفتد / به خاطرها سروری درنیفتد
چو شیران روز دور است از دو رنگی / ولی شب ها کند با ما پلنگی
به جز آزار ما را زو چه رنگ است / که با ما روز شیر و شب پلنگ است
سزد کز عیش تنگ خود بنالیم / که با شیر و پلنگ اندر جوالیم
تو را با هر که رو در آشناییست / قرار کارت آخر بر جداییست
بسی گردش نمود این سبز طارم / بسی تابش مه و خورشید و انجم
که تا با هم طبایع رام گشتند / شکار مرغ جان را دام گشتند
هنوز این مرغ تا فرخ سرانجام / نچیده دانه کامی زاین دام
طبایع بگسلند از یکدگر بند / کند هر یک به اصل خویش پیوند
بماند مرغ دور از آشیانه / دلی پر خون ز فقد آب و دانه
مبین دور سپهر و مهر گرمش / که هیچ از کین گذاری نیست شرمش
به مهرش دل کسی چون صبح کم بست / که در خون چون شفق هر شام ننشست
ز سوزش کس دمی بی غم نیفتاد / کزان در عمرها ماتم نیفتاد
به بستان پای نه فصل بهاران / تماشا کن که گرد جویباران
چرا کرده ست غنچه پیرهن چاک / به خواری سبزه چون افتاده بر خاک
چرا دراعه گل پاره پاره ست / دهان پر شعله و دل پر شراره ست
که افکنده ز پا سرو روان را / که کرده غرقه در خون ارغوان را
چرا سنبل پریشانست و درهم / چرا تر چشم نرگس ز اشک شبنم
بنفشه در کبودی سوگواریست / به خون آغشته لاله داغداریست
صنوبر با دلی گشته به صد شاخ / تنی از تیغ خور سوراخ سوراخ
ز گل پر داغ پشت و روی گلبن / سمن در کندن رخ تیز ناخن
درختان از صبا در رقص اندوه / غم جانکاه مرغان کوه بر کوه
بود کو کو زنان قمری ز هر سو / که یعنی در جهان آسودگی کو
هزاران با هزاران نغمه درد / که خوش آن کو غم این باغ کم خورد
مطوق فاخته گردن به چنبر / کزین چنبر کسی نارد برون سر
جهان را دیدی و فصل بهارش / بیا و از خزان گیر اعتبارش
ببین دم سردی باد خزان را / ببین رخ زردی برگ رزان را
دم آن سرد از درد فراق است / که یار از یار و جفت از جفت طاق است
رخ این زرد از اندوه دوریست / که دوری بعد نزدکی ضروریست
برفته آب و رنگ از شاهد باغ / سیه پوش آمده در ماتمش زاغ
نموده عور هر شاخی به باغی / دم طاووس را پای کلاغی
ز سر چادر فتاده نسترن را / ز خیمه رفته پوشش نارون را
انار آن تاج تارک ناربن را / که می بخشد نوی باغ کهن را
درونش را چو وقت خنده بینی / به صد پر کاله خون آگنده بینی
به آن خوبان بستان را شمامه / ز رعنایی معصفر کرده جامه
نشسته بر رخ زردش غباریست / همانا مانده دور از روی یاریست
ز روی سختی یخ در آب منهل / شده باد از زره سازی معطل
چنار ار دستبرد برد دیدی / به باغ آوازه سرما شنیدی
نکردی دست خود را تابه اکنون / ز بیم از آستین شاخ بیرون
بهار آنست عالم را خزان این / ازین هست آن غم افزاتر وز آن این
درین غمخانه بی غم چون زید کس / دل پژمرده خرم چون زید کس
به گیتی در نشان خرمی نیست / وگر باشد نصیب آدمی نیست
نباشد سر پر از ناز حبیبی / نصیب آدمی جز بی نصیبی
دل از اندیشه شادی تهی کن / دماغ از فکر آزادی تهی کن
به داغ نامرادی شاد می باش / به غل بندگی آزاد می باش
ز هر چیزی که افتد دلپسندت / کند خاطر به مهر خویش بندت
به صد حسرت بریدن خواهی آخر / غم هجرش کشیدن خواهی آخر
گشا دستی و از پا بند بگسل / وز این بی حاصلان پیوند بگسل
وگر تو نگسلی آن کس که بسته ست / پی بگسستنش بگشاده دست است
تو خفته غافل و او ایستاده / یکایک می ستاند آنچه داده
در آورد از درشتی پا به سنگت / به میدان روایی ساخت لنگت
عصاگیری به کف گاه روایی / که لنگی را به رهواری نمایی
چو صرصر تازه شاخی را ز بن کند / به چوب خشک نتوان کرد پیوند
به زورت پنجه طاقت زبون کرد / ز دستت نقد گیرایی برون کرد
بری دستی سوی هر کار پیوست / ولی کاریت بر می ناید از دست
چو رفت از دست بیرون زور پنجه / مکن خود را به زور پنجه رنجه
ز چشمت برد نقد روشنایی / تو از بی بینشی سرمه چه سایی
چو در بینش تو را اینست سیرت / مکش سرمه مگر چشم بصیرت
یکی چشمانت در کوری و تنگی / چه سازی چار از چشم فرنگی
ز سیمین سین که میمت را حلی بود / چو لب عقد شمارش لام و بی بود
در آن عقدت چنان کسری فتاده / که کس را نیست زان کسری زیاده
ز نادانی گه نطق و خموشی / کنی آن را ز لب ها پرده پوشی
بدین آیین ز بس سختی و سستی / فتاده صد شکستت در درستی
تو بینی هر شکستی را زجایی / به هر جا پیش گیری ماجرایی
به هر چه از تن شود کم یا ز جانت / به اسباب جهان افتد گمانت
ز طبعت هرگز این معنی نزاده ست / که آن کس می برد آن را که داده ست
جهان را کرده ای بر خویشتن تنگ / نداری در جهان دیگر آهنگ
نیی واقف که دیگر عالمی هست / کز آنجا خاست گر بیش و کمی هست
ازان ترسم که چون مرگ آیدت پیش / نیاری کندن از عالم دل خویش
دل و جانی پر از صد گونه وسواس / روی بیرون ز عالم ناکس الراس
شود چرخت ز جام مرگ ساقی / هنوزت میل این ویرانه باقی
شنیدستم که جالینوس کز دل / نزد نوریش سر در عالم گل
چنین گفته ست چون جانش رسیده / به لب کای کاشکی پیش دو دیده
ز فرج استرم یک فرجه بودی / که عالم زان پس از مرگم نمودی
گشاد دل نبودش چون میسر / فرج را فرجه جست از فرج استر
رهی بگشا در ین کاخ دل افروز / که نزهتگاه فردا بینی امروز
نیاید در دلت هرگز که گاهی / کنی در حال این عالم نگاهی
ادیم خاک کفشی پافشار است / در او صد کوه سختی ریگ وار است
به آن کین کفش را از پا فشانی / وگرنه خسته پا در ره بمانی
بر افکن پرده افلاک از پیش / مباش از پردگی محروم ازین پیش
برون از پرده نامحدود نوریست / کزان هر لمعه خورشید سروریست
در آن لمعه ز هر امید گم شو / به سان ذره در خورشید گم شو
چو گم گشتی در او یابی رهایی / ز درد فرقت و داغ جدایی