جامی › آغاز| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای خاک تو تاج سربلندان / مجنون تو عقل هوشمندان
محجوب تو را نهار لیلی / مکشوف تو را سها سهیلی
خورشید ز توست روشنی گیر / بی روشنی تو چشمه قیر
بر چشمه قیر اگر بتابی / گیرد فلکش به آفتابی
ای دست مقربان آگاه / از دامن عزت تو کوتاه
در راه تو عقل فکرت اندیش / صد سال اگر قدم نهد پیش
ناآمده از تو رهنمایی / دور است که ره برد به جایی
هر رو که در آشنایی توست / از پرتو رهنمایی توست
ای هستی بخش هر چه هست است / کس بی تو ز نیستی نرسته ست
فرمان تو را درازدستی / بر عالم نیستی و هستی
خود را ز تو نیست هست دیده / هست از تو به نیستی رسیده
جز تو همه سرفکنده تو / هر نیست چو هست بنده تو
ای از خم کاف و حلقه نون / صد نقش بدیع داده بیرون
آن نور که از شکاف کاف است / پیدا کن قاف تا به قاف است
بی نقطه نون نگشته دایر / بر مرکز هستی این دوایر
هر بحر کرم که صرف کردی / از چشمه این دو حرف کردی
ای در یکی و یگانگی فرد / با تو نفس از یگانگی سرد
پاکی ز توهم دویی تو / در حکم خرد همین تویی تو
رقام ازل به کلک تقدیر / قسام ابد به تیغ تدبیر
دیباچه نویس دفتر عقل / رخشانی بخش گوهر عقل
پرگار زن محیط افلاک / بر مرکز تنگ عرصه خاک
کاشانه فروز شب سیاهان / از مشعل نور صبحگاهان
دراعه طراز کوه و صحرا / از سبزی حله های خضرا
بر قامت شاهدان نوروز / بی رشته قبا و پیرهن دوز
شیرازه کن جریده گل / دمساز جریده خوان بلبل
از کیسه غنچه بند فرسای / در کاسه لاله مشک تر سای
رخساره نگار هر نگاری / ناوک زن هر درون فگاری
یاریگر هر ز یار مانده / همراه هر از دیار رانده
تسکین ده درد بی قراران / مرهم نه داغ دلفگاران
شورابه گشای چشمه چشم / صفرا شکن زبانه خشم
دباغ ادیم لاجوردی / صباغ خزان چهره زردی
از طلعت دلبران طناز / بر طلعت خویش برقع انداز
خارافکن راه سست رایان / خارا کن سد تیز پایان
عصیان کاه جنایت آمرز / اول گیر نهایت آمرز
بگذشت ز حد جنایت من / تا خود چه شود نهایت من
گر بگدازی گناهکارم / ور بنوازی امیدوارم
بنگر به امیدواری من / بگذر ز گناهکاری من
هر چیز که خواهم از تو دارم / وین نیز که خواهم از تو دارم
مهر کهن مرا نوی ده / در خواهش خود دلی قوی ده
روزی که قوی نهاد بودم / بیرون ز طریق داد بودم
کارم نه به وفق عقل و دین بود / رویم نه به شارع یقین بود
و امروز که رو به ره نهادم / وز دل گره گنه گشادم
در دست نماند قوت کار / وز پای برفت زور رفتار
بر سستی و پیریم ببخشای / بر عجز و فقیریم ببخشای
بنشسته به فرق من سفیدی / برفیست ز ابر ناامیدی
زین برف فسرده گشت روزم / زان آتش آه می فروزم
هر برف که بر زمین نشیند / بهر گل و یاسمین نشیند
زین برف که بر گلم نشسته ست / بس خار که بر دلم شکسته ست
خاری که شکست در دل من / روزی که برآید از گل من
خواهم که کند به سویت آهنگ / در دامن رحمتت زند چنگ
باشد به چو من شکسته رایی / زین چنگ زدن رسد نوایی