جامی › در معنی عشق صادقان و صدق عاشقان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون صبح ازل ز عشق دم زد / عشق آتش شوق در قلم زد
از لوح عدم قلم سرافراشت / صد نقش بدیع پیکر انگاشت
هستند افلاک زاده عشق / ارکان به زمین فتاده عشق
بی عشق نشان ز نیک و بد نیست / چیزی که ز عشق نیست خود نیست
این سقف بلند لاجوردی / روزان و شبان به گرد گردی
نیلوفر بوستان عشق است / گوی خم صولجان عشق است
مغناطیسی که طبع سنگ است / در آهن سخت کرده چنگ است
عشقیست فتاده آهن آهنگ / سر بر زده از درونه سنگ
زان گیر قیاس دردمندان / در جذبه عشق دلپسندان
بین سنگ که چون درین نشیمن / بی سنگ شود ز شوق آهن
هر چند که عشق دردناک است / آسایش سینه های پاک است
از محنت چرخ باژگون گرد / بی دولت عشق کی رهد مرد
کس ز آدمیان چه دون چه عالی / از معنی عشق نیست خالی
لیکن از دوست فرق تا دوست / افزون باشد ز مغز تا پوست
معشوق یکی زر است و سیم است / بی سیم دلش چو زر دو نیم است
معشوق یکی رز است و باغ است / زینهاش به سینه مانده باغ است
خوش آن که به مهر شاهدی جست / زین دغدغه ها ضمیر خود شست
دل بست به طرفه نازنینی / در مجلس انس خرده بینی
دامن پاکی ز دست اغیار / نی دامن چاک چون گل از خار
خوشتر ز وی آنکه چون اسیری / شد بسته پیر دیده پیری
خجلت ده گل به تازه رویی / رشک سمن از سفید مویی
آیینه روح ها جمالش / مفتاح فتوح ها مقالش
عشقت چو ازین دو جا بخواند / محمل به حقیقتت رساند
صحرای وجود را گل است این / دریای مجاز را پل است این
زین عشق کسی که بی نصیب است / در انجمن جهان غریب است
غافل ز حریم محرمیت / نشنیده نسیم آدمیت
آرند که واعظی سخنور / بر مجلس وعظ سایه گستر
از دفتر عشق نکته می راند / و افسانه عاشقان همی خواند
خر گم شده ای بر او گذر کرد / وز گمشده خودش خبر کرد
زد بانگ که کیست حاضر امروز / کز عشق نبوده خاطر افروز
نی محنت عشق دیده هرگز / نه داغ بتان کشیده هرگز
برخاست ز جای ساده مردی / هرگز ز دلش نزاده دردی
کان کس منم ای ستوده دهر / کز عشق نبوده هرگزم بهر
خر گم شده را بخواند کای یار / اینک خر تو بیار افسار
این را ز خری کزان دژم نیست / جز گوش دراز هیچ کم نیست
سرمایه محرمی ز عشق است / بل ک آدمی آدمی ز عشق است
هر کس که نه عاشق آدمی نیست / شایسته بزم محرمی نیست
جامی به کمند عشق شو بند / بگسل ز همه به عشق پیوند
جز عشق مگوی هیچ و مشنو / حرفی که نه عشق ازان خمش شو