بخش ۲۲ - واقف شدن قبیله لیلی از عشق مجنون با وی و منع کردن وی از ملاقات با لیلی
خوش نغمه مغنی حجازی / این نغمه زند به پرده سازی
کز کعبه چو بازگشت مجنون / با شوقی از آنچه بود افزون
محمل به دیار لیلی افکند / سررشته وصل یافت پیوند
آمد شد پیش ساخت پیشه / جویان وصال او همیشه
چون سر زدی آفتاب خاور / در راه طلب شدی تکاور
آیین وفا ز سر گرفتی / راه در دوست برگرفتی
جامی ز می طلب لبالب / بردی بر دوست روز تا شب
چون ظلمت شب علم کشیدی / خود را به حریم غم کشیدی
در کلبه خود مقام کردی / آسایش شب حرام کردی
هر چند که دوست را ندیدی / با او گفتی و زو شنیدی
چون یکچندی بر این برآمد / صد بار دل از زمین برآمد
آن واقعه فاش شد در افواه / گشتند کسان لیلی آگاه
در گفتن این فسانه راز / نمام زبان کشید و غماز
مشروح شد این حدیث درهم / با مادر لیلی و پدر هم
یک شب ز کمال مهربانی / در گوشه خلوتی که دانی
فرزند خجسته را نشاندند / بر وی ز سخن گهر فشاندند
کای مردم چشم و راحت دل / کم شو نمک جراحت دل
هر چند که چرخ پرده دار است / در پرده دری ستیزه کار است
کم دوز پرده ای ز آغاز / ک آخر نکند دریدنش ساز
هر شب که ز مشک پرده بندد / از پرده دری سحر بخندد
یک گل به نقاب غنچه ننهفت / کز جنبش باد صبح نشکفت
یک دانه نشد به پرده خاک / کان پرده نگشت عاقبت چاک
خلق از تو و قیس آنچه گویند / زان قصه نه نیکی تو جویند
زین گونه حکایت پریشان / رسوایی توست قصد ایشان
بشنید صبا سحر ز بلبل / آوازه پرده داری گل
بر وی نفسی دمید و بگذشت / آن پرده بر او درید و بگذشت
زان پیش که این سخن شود فاش / افتد سمری به دست اوباش
کوته کن ازان زبان مردم / بر در ورق گمان مردم
دیوار چو سست شد ز یک نم / از یک دو نم دگر شود خم
گر رو ننمایدش ز معمار / پشتیوانی شود نگونسار
آتش بنشان ز آستانه / نابرده علم به سقف خانه
چون شعله به سقف خانه گیرد / صد حیله اگر کنی نمیرد
بردار ز قیس عامری دل / وز صحبت او امید بگسل
رفتن ز درت نه رای قیس است / تو کعبه و قیس بوقبیس است
لیکن تو مکن برای او کار / از پهلوی خود بیفکن این بار
یاری که ازو به دل غبار است / یارش نکنی لقب که بار است
مپسند به گردن خود این بار / بر دامنت این غبار مگذار
در ستر عفاف باش مستور / دیگر مدهش به خانه دستور
مستور که رخ نهفته باشد / چون غنچه ناشکفته باشد
آسوده بود به طرف گلزار / رسوا نشود به کوی و بازار
وان دم که گشادچهره چون گل / زد نعره عشق و شوق بلبل
از طارم گلبنش شکستند / با شاخ گیاه دسته بستند
گردانیدند گرد هر کوی / بردند به هرزه آبش از روی
هر چند که دامن تو پاک است / وز طعنه حاسدت نه باک است
آلوده هر گمان چه باشی / افتاده به هر زبان چه باشی
آن را که ز درد سر معاف است / طبعش خالی ز انحراف است
از درد سر عصابه رستن / بهتر که به سر عصابه بستن
لیلی می کرد پندشان گوش / از آتش قیس سینه پر جوش
ایشان با قیس بر سر جنگ / لیلی بی قیس با دلی تنگ
ایشان بر قیس ناسزاگوی / لیلی او را به جان دعا گوی
ایشان با قیس آب و آذر / لیلی با او چو شیر و شکر
ایشان ز برون به پندگویی / لیلی ز درون به مهرجویی
چون رو به دیار آن دل افروز / شد قیس روان به رسم هر روز
افتاد دوچار او عجوزی / همچون خر پیر پشت کوزی
رویی که ز سختی و درشتی / شاید صفتش به سنگپشتی
از کشمکش حوادث دهر / فرقی چو کدو ز موی بی بهر
خالی سر او ز زیب معجر / عاری تن او ز ستر میزر
وامانده دو لب ولی نه خندان / چون فرج دهان تهی ز زندان
چشمش چو دهان به جز یکی نه / در دجالی او شکی نه
زان صورت زشت و شکل هایل / فالی بدش اوفتاد در دل
کان کس که نخست بیند این روی / آخر ز خوشی کیش رسد بوی
بیچاره چو با دل پریشان / شد همدم ماه مهر کیشان
آن مه ز حدیث شب خبر گفت / ناسازی مادر و پدر گفت
گفتا بنگر چه پیشم آمد / بر ریش جگر چه نیشم آمد
از عشق تو داشتم دلی نیش / شد زخم جداییت بر آن ریش
از یکشبه فرقت توام دل / می سوخت به سان شمع محفل
اکنون که کشد به ماه یا سال / هم خود تو بگو که چون بود حال
از آمدن تو صد بلایم / گر زانکه رسد به تنگنایم
زان می ترسم که ناپسندی / ناگه برساندت گزندی
مجنون چو شنید این سخن را / زد چاک ز درد پیرهن را
جانی و دلی ز غصه جوشان / برگشت بدین نوا خروشان
کای دل پس از این صبور می باش / وز هر چه نه صبر دور می باش
گر رد تو کرد دوست غم نیست / آن رد ز قبول غیر کم نیست
هجری که بود مرا دلبر / وصل است و ز وصل نیز خوشتر
هر کس که نه بر رضای جانان / دارد هوس لقای جانان
در دعوی عشق نیست صادق / نتوان لقبش نهاد عاشق
عاشق که بود ز خویش رسته / بر خود در آرزو ببسته
افتاده به خاک نامرادی / خالی ز غم و تهی ز شادی
فارغ ز امید و ایمن از بیم / بنهاده سری به خط تسلیم
از محنت روزگار بی غم / از هر چه رسد ز یار خرم