بخش ۳۶ - رسیدن مجنون در قافله لیلی به کعبه و در مناسک حج با وی عشق باختن
لیلی چو به عزم خانه برخاست / خانه به جمال خود بیاراست
چشمش سوی آن رمیده افتاد / خون جگرش ز دیده افتاد
بگریست که ای فراق دیده / درد و غم اشتیاق دیده
در کشمکش فراق چونی / در آتش اشتیاق چونی
من بی تو چه دم زنم که چونم / اینک ز دو دیده غرق خونم
روزان و شبان در آرزویت / تنها منم و خیال رویت
جز مردم دیده کس ندارم / کز دل با او دمی برآرم
خوشحال تو در غمم که باری / گفتن دانی به غمگزاری
مجنون به زبان بی زبانی / هم زین سخنان چنانکه دانی
می گفت و ز بیم ناکس و کس / چشمی از پیش و چشمی از پس
غم بی حد و فرصتی چنین تنگ / کردند به طوف خانه آهنگ
لیلی به طواف خانه در گرد / مجنون ز قفاش سینه پر درد
آن سنگ سیاه بوسه می داد / وین دل به خیال خام او شاد
آن برد دهان به آب زمزم / وین کرد ز گریه دیده پر نم
آن روی به مروه و صفا داشت / وین جای به ذروه وفا داشت
آن در عرفات گشته واقف / وین واقف او در آن مواقف
آن روی به مشعر حرامش / وین در غم شعر مشکفامش
آن تیغ به دست در منا تیز / وین بانگ زده که خون من ریز
آن کرده به رمی سنگ آهنگ / وین داشته سر به پیش آن سنگ
آن کرده وداع خانه بنیاد / وین کرده ز بیم هجر فریاد
لیلی چو ازان وداع پرداخت / مسند به درون محمل انداخت
مجنون به میانه فرصتی جست / جا کرد به پیش محملش چست
هر دو به وداع هم ستادند / وز درد ز دیده خون گشادند
بی گفت زبان ز چشم پر خون / دادند ز سینه درد بیرون
کردند وداع یکدگر را / چون تن که کند وداع سر را
یک لحظه که سر رفیق تن نیست / تن را امکان زیستن نیست
آن راند به سوز و درد محمل / وین ماند ز گریه پای در گل
زان شد محمل چو نافه پر مشک / وین را در تن چو نافه خون خشک
چون نافه ز راز پرده بگشاد / وین شمه ز حال خود برون داد
کافسوس که تن بماند و جان رفت / از دل صبر و ز تن توان رفت
بنمود جمال خود پس از دیر / زان می سوزم که زود شد سیر
عمری ز قفای او دویدم / تا روی وی از نقاب دیدم
ناگشته هنوز چشم من گرم / پوشید و نداشت از خدا شرم
آن تشنه لبم که در بیابان / هر سو شدم آبجو شتابان
چون پی بردم به چشمه آب / صبر از دل من چو آب نایاب
ننشسته هنوز آتش تیز / زد دشنه عرابیم که برخیز
از من تا مگر ره بسی نیست / امروز به روز من کسی نیست
دل پر درد است و سینه پر سوز / یا رب که مباد کس بدین روز
خوش آن کین روز هم نماند / تیغ اجلم ز غم رهاند
این گفت و جدا ز آل لیلی / با همرهی خیال لیلی
با جمعی دگر به راه زد گام / نی تاب و توان نه صبر و آرام
ترسید کزان گروه بی باک / در همرهیش به جان فتد چاک
زان لیلی را رسد ملالی / و او را ز ملالش انفعالی
آن کعبه روی حجازی آهنگ / در بادیه فراخ دلتنگ
با یار ز وصل یار محروم / غمگین و ز غمگذار محروم
چون پی به حریم خانه آورد / رو در ره آن یگانه آورد
بگرفت ره طوافگاهش / بنهاد سر وفا به راهش