جامی › میهمان شدن مجنون شخصی را و هم آواز شدن با مرغی که ا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۴۰ - میهمان شدن مجنون شخصی را و هم آواز شدن با مرغی که از جفت خود جدا افتاده بود و ناله و فریاد می کرد
چون زرده بیضه های گردون / آمد سحر از سپیده بیرون
زیر خم طاق لاجوردی / زان زرده زمین گرفت زردی
مجنون پی جست و جوی دلبر / برداشت ز خواب بیخودی سر
لیلی گویان به ره درآمد / تا نوبت چاشتگه سر آمد
می شد چو سموم نیمروزان / افتان خیزان به ریگ سوزان
لب تشنه ز آه دشنه می کرد / بر سینه ز آه دشنه می خورد
می جست چو صید زخم خورده / از صیدگران کناره کرده
ناگه به دهی گذارش افتاد / چون باغ بهشت راحت آباد
در وادی گرم شد پدیدار / از نار خلیل تازه گلزار
گشت از تف خور شده چو زاغی / دیوارنشین طرفه باغی
آمد به نیاز خواجه باغ / کای باز سیاه گشته چون زاغ
منت نه و میهمان من باش / زینت ده آشیان من باش
دیوار نه آشیانه توست / در دیده نشین که خانه توست
غم نیست اگر سیه نهادی / در دیده روشنم سوادی
مجنون ز نیاز آن جوانمرد / جنبید و هوای آشیان کرد
چون ورد عرابیان بیجیف / نحن العرب است و نکرم الضیف
او هم ز کرم کشید خوانی / در پیش گزیده میهمانی
وآماده نهاد بر سر خوان / شهد صافی و مرغ بریان
مجنون نگشاد سوی خوان دست / وز خوردن آن لب و دهان بست
گفتا کاینها طعام من نیست / در خورد گلو و کام من نیست
آیین دد است صید کردن / وز پهلوی کشته لقمه خوردن
بر من همه جانور حرامند / زان رو با من همیشه رامند
دندان کردی به خونشان تیز / ناچار کنند از تو پرهیز
از شیره نحل آیدم قی / قی کرده نحل کی خورم کی
از بیخ نبات های شیرین / شد تلخ به کام ذوق من این
حلوای نبات من همین بس / لیک این نشود خورای هر کس
در چاشتگهان طعامش این بود / شب هم چو رسید شامش این بود
شب رونق روز را چو بشکست / شد خواجه به خانه خواب و دربست
در صحن سراش بود نخلی / آسان خرجی نفیس دخلی
خرجش ز نم سحاب توشه / دخلش سر و شاخ غرق خوشه
هر خوشه رواجبخش خوانها / شیرین کن تلخی دهان ها
خوشه نه که شوشه های زر بود / هر یک سلک عقیق تر بود
رنگش چو عقیق و چاشنی شهد / لب طالب کام او به صد جهد
قدی چو قد شکر دهانان / مرغان ز سرش نشید خوانان
مجنون به خیال قد لیلی / دریافت به وی ز خویش میلی
سر بر قدمش نهاد و بگریست / کز دوست جدا نه خوش توان زیست
خوش آن که ز دوست بهره مند است / وز بوسه به پاش سربلند است
کردم به طلب همه جهان طی / در دستم ازو نه پای نی پی
امروز به درد و سوز من کیست / وز تیره شبی به روز من کیست
او بود درین که مرغی از شاخ / برداشت نوا به ناله گستاخ
می کرد چنان فغانی از درد / کاندر دل سنگ رخنه می کرد
می داد ز پر خراش آواز / چون نوحه گران ترانه ها ساز
از عود شجر که بی وتر بود / هر لحظه به پرده دگر بود
هر دم که ز غم زدی نوایی / از هر پرش آمدی صدایی
گویی که ز ناله های پر حال / موسیقاریش بود هر بال
یا خود چنگی ز ناله زار / رگ های تنش بر آن چو اوتار
در هر نفش استخوان پرهاش / مضراب زننده بر وترهاش
مجنون چو شنید ناله او / شد محنت و غم حواله او
هر چند که ناله زارتر شد / جان و دل او فگارتر شد
آن ناله چو زار شد ز حد بیش / افتاد برون ز طاقت خویش
برجست به فرق خاک ده روفت / تا خواجه و در بر او فرو کوفت
کای خواجه خانه این چه حال است / کز جان خود امشبم ملال است
این مرغ چه درد و سوز دارد / کین ناوک سینه سوز دارد
از ناله او که دردناک است / در سینه من هزار چاک است
زین نغمه غم که می سراید / ترسم جانم ز تن برآید
این نوحه او ز پرده راز / از درد من است قصه پرداز
گفتا دو حمامه مطوق / بودند به صد صفا و رونق
زین نخل گرفته آشیانه / بر طارم شاخ کرده خانه
با هم بودی به خانه دمساز / با هم کردی بر اوج پرواز
با هم رفتی و دانه خوردی / تا چشمه آب ره سپردی
نی هرگزشان ز هم ملالی / نی دیده ز هجر گوشمالی
از دامنشان به گاه و بیگاه / آفات زمانه دست کوتاه
زین پیش به یک دو روز بازی / در شیوه صید حیله سازی
ره یافت به آشیان ایشان / شد تفرقه گر میان ایشان
هر یک به گریز پر گشادند / مهجور ز یکدگر فتادند
این باز آمد به خانه خویش / وان ماند ز آشیانه خویش
معلوم نشد که حال او چیست / در چنگل باز مرد یا زیست
درد دل این ز دوری اوست / وز تفرقه ضروری اوست
مجنون چو شنید این فسانه / از خواجه آن سرا و خانه
بانگی بزد از درون پر تاب / کز زلزله ده درآمد از خواب
بگریست که درد من جز این نیست / زین درد کسی چو من حزین نیست
وانگه سوی نخل رفت و بنشست / بگشاد زبان به آن زبان بست
کای مرجان ساق لعل منقار / لعل تو گهر ز خاک بردار
فندق سر و فستقی پر و بال / همخرقه آسمان مه و سال
یاقوتی چشم عنبرین طوق / سر بر کرده ز چنبر شوق
ناقوسی دیر آشنایی / مزماری بزم بینوایی
چوبک زن کاخ این عماری / کافراخته شد ز چوب کاری
آگاهی بخش شب سیاهان / از غفلت خواب صبحگاهان
یارب که به سابق عنایت / وز لاحق فضل بی نهایت
گم کرده خویش را بیابی / وان دولت پیش را بیابی
ماند دامان این کرامت / موصول به دامن قیامت
من هم با تو درین بلایم / وافتاده ز یار خود جدایم
عمری من و یار خویش با هم / فارغ ز مخالفان عالم
همراز حریم قرب بودیم / در مهد وفا به هم غنودیم
نی در ره ما ز هجر خاری / نه بر رخ ما ز غم غباری
هم بسته زبان پندگویان / هم خسته درون عیبجویان
بودیم به هم دو مغز و یک پوست / پوشیده ز چشم دشمن و دوست
ایام ز سنگ بی وفایی / افکند میان ما جدایی
اکنون از هم نشسته فردیم / بی یکدیگر زبون دردیم
هیهات چه گفتم این دروغ است / خورشید دروغ بی فروغ است
من بر دل ازو چو لاله داغی / زان داغ منش چو گل فراخی
او فارغ و من عظیم مشتاق / او جفت کسان و من ز وی طاق
آن را که به عشقش آشناییست / این غم بتر از غم جداییست
پر قصه درد عالم از من / واو همدم دیگری کم از من
معشوقه به زیر خاره و خار / بهتر که بود به دست اغیار
میوه به زمین فتاده در باغ / زان به که به غارتش برد زاغ
این گفت و ز دیده سیل خون ریخت / خوناب دل از درون برون ریخت
وز خواجه میزبان جدا شد / معلوم نشد که تا کجا شد