بخش ۴۷ - پوست پوشیدن مجنون و به میان گوسفندان لیلی درآمدن و به حوالی خیمه گاه وی رفتن
آن پوست و مغز قصه اش نغز / از پوست چنین برون دهد مغز
کان پوست شناس مغز دیده / از پوست به مغز آن رسیده
چون شد به دیار یار نزدیک / شد کار بر او چو موی باریک
نی رخصت پیش یار رفتن / نی صبر ازان دیار رفتن
از قرب دیار شوق افزود / وز وصل هزار مانعش بود
سرگشته در آن دیار می گشت / وآشفته و بی قرار می گشت
هر کس که در آن دیار دیدی / یا در راهی به او رسیدی
زو چاره کار خویش جستی / درمان درون ریش جستی
روزی می گشت گرد آن دشت / ناگه رمه ای ز دور بگذشت
شد گرد رمه عبیر جیبش / کامد ز عبیردان غیبش
از نور شبان چو لمعه نور / می تافت فروغ لیلی از دور
زانه لمعه چو یافت روشنایی / افروخت چراغ آشنایی
گفت ای ز تو در سیه گلیمی / روشن شده آتش کلیمی
هر کوه ز مقدم تو طوری / در طور ز آتش تو نوری
ای وادی ایمن از تو این خاک / ترسان ز عصات نیل افلاک
هر جا که ز کف بیفکنی چوب / بر معرکه ددان فتد کوب
هر چند به صورت آن عصاییست / در دیده خصم اژدهاییست
بربوده به دشت از دد و دام / آواز فلاخن تو آرام
هر گه سنگی به زور بازو / در کفه آن کنی ترازو
گرگ از رمه ات ز بیم آن سنگ / افتان خیزان جهد به فرسنگ
ور زانکه شوی ازان فلاخن / بر برج فلک عروسک افکن
افتاده ز ترس لرزه بر شیر / خود را زان برج افکند زیر
ای کاسه تو کشیده خوانی / پرورده ز شیر خود جهانی
هر صبح ز خوانش این کهن پیر / بزغاله و بره را دهد شیر
با تشنه لبی منم اسیری / زین خوان کرم نخورده شیری
با تشنه لبان چو چرخ مستیز / یک جرعه شیر بر لبم ریز
شیری نه که تن بپروراند / شیری که غذا به جان رساند
یعنی که ز لطف و مهربانی / رحمی بنما چنانکه دانی
بگشای به کوی لیلی ام در / دزدیده به سوی لیلی ام بر
تا بو که به گوشه ای نشینم / پوشیده جمال او ببینم
از تو به قلاده سگم خوش / چون سگ به قلاده خودم کش
باشد که طفیلی سگانش / سایم سر خود بر آستانش
یا کن ز سر وفا پسندی / خاصم به لباس گوسفندی
آمد تن من گسسته جانی / بی پوست و گوشت استخوانی
زین گله که جان فدای آنم / یک پوست بکش در استخوانم
شاید به حریم ارجمندان / گنجم به طفیل گوسفندان
چون گله به آن حرم درآید / لیلی سوی آن نظر گشاید
من نیز به آن نظر درآیم / پنهان سوی او نظر گشایم
رویی بینم که در فراقش / دل سوخته ام ز اشتیاقش
این گفت و چو سایه بی خود افتاد / چون مرده به خاک مرقد افتاد
تا ماهی و ماه کرد ازو راه / از دیده سرشک وز جگر آه
بالای سرش شبان نشسته / چشمی گریان دلی شکسته
زان بیهوشی چو با خود آمد / واندوه شده یکی صد آمد
بگشاد شبان لب ترحم / گفت ای شده در هوای دل گم
خوش باش که وقت دلنوازیست / وامشب شب وصل و کار سازیست
آورد به سوی او یکی پوست / کین پرده توست تا در دوست
این را در پوش و شاد و خندان / می رقص میان گوسنفدان
شاید کامروز همچو هر روز / گرد رمه گردد آن دل افروز
حال تو در آن میان نداند / وز کف به تو راحتی رساند
مسکین مجنون چو پوست را دید / سوی رمه میل دوست بشنید
برخاست فکنده پوست در بر / برساخت ز دست پای دیگر
پیوسته دلی اسیر غم داشت / کاندر ره عشق پای کم داشت
با آن پایی که داشت پیوست / هر پای دگر کش آمد از دست
با آن رمه خم ز بار غم پشت / هم پای همی دوید هم پشت
می زد به امید دست و پایی / تا بو که ازان رسد به جایی
می گفت به زیر لب که یارب / این خلعت نورسیده کامشب
از نرمی دولتم به پشت است / با آن سنجاب بس درشت است
گر قصه آن رسد به قاقم / در خود کشد از خجالتش دم
با نرمی آن ز مو درشتی / اقرار کند به خارپشتی
زین پوست شدم چو نافه مشکین / اینجا چه سگ است آهوی چین
ان نیست سزا به قد هر کس / تا جان دارم لباسم این بس
از شادی این لباس بر تن / صد پوست نشست گوشت بر من
زین پوست شدم سعادت اندوز / در پوست همی نگنجم امروز
با خود بود اندرین فسانه / کاورد ره آن شبان به خانه
لیلی آمد ز خانه بیرون / چون چارده مه ز دور گردون
گردن ز حلی بلند آواز / ساق از خلخال نغمه پرداز
پر کرده ز زلف پر خم و تاب / دامان جهان ز عنبر ناب
کرد از رمه جا به یک کناره / بگشاد نظر پی نظاره
هر زنده به نوبت از بز و میش / زان گله همی گذشتش از پیش
نوبت چو به آن رمیده افتاده / از پوست به دوست دیده بگشاد
نی صبر بماند نه قرارش / وز دست برفت اختیارش
بانگی زد و بی خبر بیفتاد / چون سایه به رهگذر بیفتاد
لیلی چو شنید بانگ بشناخت / کان کیست نظر به سویش انداخت
افتاده چه دید پوستی خشک / پر خون جگرش چو نافه مشک
هم عقل ز دست داده هم هوش / هم چشم ز کار مانده هم گوش
بالین ز کنار خویش کردش / وز چهره به گریه شست گردش
از خوی به گلاب عطر پرورد / زان بیهوشی به هوشش آورد
آمد چو به هوش و دیده بگشاد / پیش رخ او به سجده افتاد
کای مردم چشم چشم بازان / وی قبله ناز پرنیازان
ای گلبن باغ سربلندی / وی نور چراغ ارجمندی
ای عرش برین تو و زمین من / هیهات که آن تو باشی این من
باور نکنم من فتاده / کین بر سر من تویی ستاده
سر برده بر اوج لامکان عرش / خاشاک زمین کیش سزد فرش
دامان تو در کفم محال است / گر نغلطم امشب این خیال است
مستان که به شب خیال بینند / در خواب دو صد محال بینند
آنجا که ز طالعم دلیل است / این واقعه هم ازان قبیل است
خوابی که در او رخ تو بینم / با تو به فراغ دل نشینم
بیداری دولت من است آن / بینایی چشم روشن است آن
لیلی چو نیازمندیش دید / وان نکته دلنواز بشنید
گفت ای شده میهمانم امشب / آسوده به توست جانم امشب
این پوست بود ز دوست مانع / از دوست شو به پوست قانع
از گردن خود بیفکن این پوست / بی پوست نشین چو مغز با دوست
تا چند سخن ز پرده گوییم / رازی دو سه پوست کرده گوییم
شب روشن بود و ماه تابان / محنت به ره عدم شتابان
تا صبح به یکدگر نشستند / یک لحظه لب از سخن نبستند
صد قصه به آه و ناله گفتند / درد دل چند ساله گفتند
صد نکته هنوز بود باقی / زد مرغ ترانه فراقی
صبح از دم گرگ رایت افراشت / سگ خفت و خروس نعره برداشت
چون نعره او سماع کردند / یکدیگر را وداع کردند
آن جانب خیمه قد ستون کرد / وین دشت ز گریه لاله گون کرد
این است بلی سپهر را کار / کز بعد هزار رنج و تیمار
گر خسته دلی جگر فگاری / یابد ره وصل پیش یاری
ناکرده نگاه در رخش تیز / دستش گیرد که زود برخیز