بخش ۵۵ - صفت خزان و فرو ریختن برگ جمال لیلی از شاخسار حیات و وصیت کردن که وی را در زیر پای مجنون به خاک کنند
چون از نفس خزان درختان / گشتند به باد داده رختان
از خلعت سبز عور ماندند / وز برگ و بهار دور ماندند
گلزار ز هر گل و گیاهی / شد رنگرزانه کارگاهی
بنمود هزار رنگ بی قیل / صباغ فلک ز یک خم نیل
طاووس درخت پر بینداخت / سلطان چمن سپر بینداخت
از پنجره های لاجوردی / کم شد سیهی فزود زردی
بستان ز هوای سرد بفسرد / تب لرزه ز رخ طراوتش برد
گرداب شمر در آن علیلی / قاروره نمایی و دلیلی
شد هر شاخی ز برگ و بر پاک / بر دوش درخت مار ضحاک
از خون خوردن انار خندان / آلوده به خون نمود دندان
به گشت چو عاشقی رخش زرد / از درد نشسته بر رخش گرد
نارنج به شاخ پیش بینا / گوی زر و صولجان مینا
عناب ز برگ زرد پیدا / اشک و رخ عاشقان شیدا
رز کرده گهی ز شاخ انگور / عقد در ناب و ساعد حور
گاه از سر دار طارم تاک / آویخته زنگیان بی باک
گه داده به دست دستبوسان / رنگین انگشت نوعروسان
امرود به شاخ خود نشسته / بر دسته عود گوشه بسته
بادام به عبرت ایستاده / صد چشم به هر طرف نهاده
باغی تهی از گل و شگوفه / بغداد بدل شده به کوفه
بغداد به کوفگی نشانمند / با کرگس و کوف گشته خرسند
در زاویه زوال یابی / عالم ز خزان بدین خرابی
وان غیرت گلرخان بغداد / یعنی لیلی گلی چمن زاد
افتاد به خار خار مردن / تن بنهاده به جان سپردن
گریان شد کای ستوده مادر / پاکیزه فراش پاک چادر
ای مریم مهد مهرجویی / بلقیس سبای نیکخویی
یک لحظه به مهر باش مایل / کن دست به گردنم حمایل
روی شفقت بنه به رویم / بگشا نظر کرم به سویم
زین پیش ز گفت و گوی مردم / بر من نامد تو را ترحم
نگذاشتیم به دوست پیوند / تا فرقت وی به مرگم افکند
مرد او ز غم فراق و من نیز / دل بنهادم به مرگ و تن نیز
روزم بی او به شب رسیده / جانم محمل به لب کشیده
محمل چو ببندد از لبم هم / بهرم فکنی بساط ماتم
بین غرقه به خون نشیمنم را / وز سیل مژه بشو تنم را
از خلعت عصمتم کفن کن / رنگش ز سرشک لعل من کن
زان رنگ ببخش رو سفیدیم / کانست علامت شهیدیم
از آتش سینه مجمرم ساز / وز دود جگر معطرم ساز
بر بند عصابه نیازم / زان ساز به عشق سرفرازم
بر رخ داغم ز دود غم کش / زان نیل سعادتم رقم کش
یاد آر حریف مقبلم را / وآراسته ساز محملم را
روی سفرم به خاک او کن / جایم به مزار پاک او کن
بشکاف زمین به زیر پایش / زن حفره به قبر دلگشایش
نه بر کف پای او سر من / ساز از کف پایش افسر من
تا حشر که در وفاش خیزم / آسوده ز خاک پاش خیزم
مادر چو شنید آرزویش / از درد نهاد رو به رویش
بگریست که ای خجسته فرزند / وز صحبت من گسسته پیوند
زین پیش اگر نه بر مرادت / رفتم دل ازان حزین مبادت
آن روز نبود بی غباری / در کار تو هیچم اختیاری
وامروز که باشد اختیارم / مقصود تو را به جان برآرم
لیلی چو مراد خود روا دید / از ذوق چو تازه گل بخندید
رو سوی دیار یار دیرین / افشاند به خنده جان شیرین
مادر می دید جانفشانیش / می سوخت ز حسرت جوانیش
می کند ز سر به پنجه های موی / می کوفت به کف طپانچه بر روی
روی از ناخن خراش می کرد / ناخن ناخن تراش می کرد
از آه به سینه چاک می زد / بر خویش در هلاک می زد
دستی ننهاد بر دل خویش / جز وقت طپانجه بر دل ریش
بر دل کف راحتش همین بود / تسکین جراحتش همین بود
دل چون ز طپانچه گشتیش تنگ / بر سینه به درد کوفتی سنگ
در سنگ زدن چو گرم گشتی / سنگ از گرمیش نرم گشتی
چون برد به سر به گریه و سوز / روزی که مباد کس بدان روز
آهنگ به ساز رفتنش کرد / ترتیب جهاز رفتنش کرد
زان بیش که خواستی دل او / آراسته ساخت محمل او
بر محمل او چو نخل بستند / از شاخ خزان ورق شکستند
یعنی که گلی بدین لطیفی / شد رهزنش آفت خریفی
نگذشته هنوز نوبهارش / در جان ز خزان خلید خارش
او خفته به هودج عروسی / مادر به رهش به خاکبوسی
او رفته به دوش مهربانان / مادر ز عقب سرشک رانان
او رانده به وصل دوست محمل / مادر ز فراق سنگ بر دل
بردندش ازان قبیله بیرون / یکسر به حظیره گاه مجنون
خاکش به جوار دوست کندند / در خاک چو گوهرش فکندند
پهلوی هم آن دو گوهر پاک / خفتند فراز بستر خاک
شد روضه آن دو کشته غم / سر منزل عاشقان عالم
باران کرم نثارشان باد / سرسبز کن مزارشان باد
ایشان بستند رخت ازین حی / ما نیز روانه ایم در پی
هر دم هوسی نشاید اینجا / جاوید کسی نپاید اینجا
گردون که به عشوه جان ستانیست / زه کرده به قصد ما کمانیست
زان پیش کزین کمان کین توز / بر سینه خوریم تیر دلدوز
آن به که به گوشه ای نشینیم / زین مزرعه خوشه ای بچپینیم
زان خوشه کنم توشه خویش / گیریم ره نجات در پیش
از هستی خود نجات یابیم / وز عمر ابد حیات یابیم
عمری که درین حیات فانیست / برقی ز سحاب زندگانیست
در برق ورق گشاد نتوان / بر نور وی اعتماد نتوان
نور ازل و ابد طلب کن / آن را چو بیافتی طرب کن
آن نور نهفته در گل توست / تابنده ز مشرق دل توست
دل را به خیال گل میارای / وین روزنه را به گل میندای
چون روزنه را به گل ببستی / در ظلمت آب و گل نشستی
شد نور تو زین حجاب مستور / خود گو که چه بهره یابی از نور
ای نور ازل در آرزویت / از ظلمتیان بتاب رویت
ظلمت که حجاب نور باشد / آن به که ز دیده دور باشد
خوش آنکه شوی ز پای تا فرق / چون ذره در آفتاب خود غرق
هر چند نشان خویش جویی / کم یابی اگر چه بیش جویی
دلگرم شوی به آفتابی / خود را همه آفتاب یابی
بی برگی تو شود همه برگ / ایمن گردی ز آفت مرگ
جایی دل تو مقام گیرد / کانجا جز مرگ کس نمیرد
اینست حیات جاودانی / رمزی گفتیم اگر بدانی