جامی › در بی وفایی عالم و سرعت زوال حیات فانی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گیتی که نشیمن زوال است / آسوده دلی در او محال است
ماتمکده ایست تیره و تنگ / در وی ز وفا نه بوی نی رنگ
هر گل که برآید از گل او / چاک است ز خار غم دل او
هر لاله که بردمد ز باغش / باشد ز فنا به سینه داغش
سروش که کله به چرخ ساید / از باد اجل ز پا درآید
گردون که حواله گاه عامه ست / در ماتم خود کبود جامه ست
خورشید کش از فلک حصاریست / از بیم و زوال رعشه داریست
انجم که برین بلند طاقند / درمانده به داغ احتراقند
ارکان که درین سرای پستند / از هم شب و روز درشکستند
گه باد کشد چراغ آتش / گه گردد ازو سموم ناخوش
گه خاک شود بر آب چیره / سازد گهرش چو خویش تیره
گاهی شود آب سیل بی باک / صد چانه زند به سینه خاک
روزی دو سه گر شوند ناکام / در طینت تو به یکدگر رام
آن رام شدن نه جاودانیست / دامی پی مرغ زندگانیست
این دام درد به یکدم از هم / وین مرغ کند ز دامگه رم
زیرک مرغی که پر نینداخت / در حلقه دام کار خود ساخت
بگشاد ز خود رهی نهانی / تا نزهتگاه جاودانی
چون دام ز پیش برگرفتند / وارکان ره خویش برگرفتند
او نیز به جای خویشتن رفت / زین تنگ قفس سوی چمن رفت
بیرون ز مضیق بیم و امید / برداشت نوای عیش جاوید
نادان مرغی که دام نشناخت / بر روضه جان نظر نینداخت
بر دولت خود ببست ره را / معشوقه گرفت دامگه را
از گیسوی دام و خال دانه / شد بند به عشق جاودانه
معشوقه چو روی ازو بپوشید / در قطع ره فراق کوشید
افتاد جدا ز وصل معشوق / بگذشت فغان او ز عیوق
لیکن چو فراق دیدنی بود / فریاد و فغان کجا کند سود
معشوقه گرفته در بغل نی / جز حسرت و درد ازو به دل نی
بختش چو بدین وبال باشد / آسودگیش محال باشد
جامی به کسی مگیر پیوند / کاخر دل ازو ببایدت کند
از خلق جهان جلیس خود شو / زین وحشتیان انیس خود شو
بیگانه شو از برون سرایی / با جوهر خود کن آشنایی
کرده ز برونیان فراموش / با جوهر خویش شو هم آغوش
معشوق ازل که در بر توست / آیینه طلب ز جوهر توست
در هر چه زنی به غیر خود چنگ / بر آینه تو گردد آن زنگ
تا آینه تو غرق زنگ است / نزهتگه وصل بر تو تنگ است
زآیینه خویش زنگ بزدای / راهی به حریم وصل بگشای
چون آینه تو ساده گردد / آن ره بر تو گشاده گردد
چندان تابد لوامع نور / ک آیینه شود هم از میان دور
مغزت یابد رهایی از پوست / از پوست جدا تو مانی و دوست
نی نی که تو نیز هم نمانی / با او باشی ز خود نهانی