جامی › در ختم کتاب و خاتمه خطاب| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر چند چو بحر تلخکامی / این کام تو را بس است جامی
کز موج معانیت ز سینه / افتاد به ساحل این سفینه
فرخنده تر از سفینه نوح / آرام دل و سکینه روح
از جودت طبع هر جوادی / بر جودی جودش ایستادی
نی نی که ز بحر جود مانده / بر خشک سفینه ایست رانده
با خشک لبی سفینه آسا / لب تر نکند به هفت دریا
از لع همت آفتابیست / وز دفتر دولت انتخابیست
نوباوه باغ زندگانی / سرمایه عیش جاودانی
افسون فسونگران بابل / افسانه عاشقان بیدل
خوش قصه ای از شکسته حالان / نو نکته ای از زبان لالان
مرهم نه داغ دلفگاران / تسکین ده درد بی قراران
مشاطه حسن خوبرویان / دلاله طبع مهرجویان
مرغی ز فضای گلشن راز / از گلبن شوق نغمه پرداز
بر نغمه او سماع جان ها / در جنبش ازو همه روان ها
بازار پریرخان ازو تیز / آه دل عاشقان سحر خیز
بینی ز لطیفه های کارش / خاصیت موسم بهارش
گل را به نشاط خنده آرد / از دیده ابر اشک بارد
سحریست نتیجه سحرها / بحریست خزینه گهرها
شیرین شکریست نو رسیده / از نیشکر قلم چکیده
زین قند چکیده نیم قطره / وز شکر ناب صد قمطره
کو مرغ شکر شکن نظامی / کش دارم ازین شکر گرامی
جلاب خورد ز رشح این جام / شیرین سازد ازین شکر کام
صد بحرش اگر ذخیره باشد / آب در خانه تیره باشد
با کوزه کهنه از زر ناب / تشنه ز سفال نو خورد آب
کو خسرو تختگاه دلی / آن لطف طبیعتش جبلی
تا تحفه تخت و تاجم آرد / وز کشور خود خراجم آرد
از گنج ضمیر نکته انگیز / بر گفته من کند گهر ریز
سبحان الله این چه سوداست / وز دایه طبعم این چه غوغاست
من کیستم و ز من که گوید / زین نوع سخن سخن که گوید
رسمیست که خلق قدر کالا / از پایه وی نهند بالا
خر مهره فروش می زند بانگ / فیروزه دو صد عدد به یک دانگ
فیروزه نهد سفال را نام / تا میل کند طبیعت عام
من نیز سفال ریزه ای چند / کردم با هم به حیله پیوند
گشتم به سفال خود خروشان / بر قاعده گهر فروشان
هر کس که خرد به قول شاباش / پاداش جزای خیر باداش
گر چه نه سخن بلندم افتد / از هر سخن آن پسندم افتد
میل زاغان به بچه خویش / از بچه طوطیان بود بیش
شعری که ز خاطر خردمند / زاید به مثل بود چو فرزند
فرزند به صورت ار چه زشت است / در چشم پدر نکو سرشت است
ای ساخته تیز خامه را نوک / زان کرده عروس طبع را دوک
می کن زان نوک خوشنویسی / زان دوک ز مشک رشته ریسی
می زن رقمی به لوح انصاف / دراعه عیب پوش می باف
چون شعر نکو بود خط نیک / باشد مدد نکوییش لیک
گردد ز لباس خط ناخوب / در دیده عیبجویی معیوب
گر می نشوی نکویی افزای / کم زن پی عیبناکیش رای
بیهوده مسای خامه خویش / آلوده مساز نامه خویش
حرفی که به خط بد نویسی / در وی همه عیب خود نویسی
گر عیب مرا کنی شماری / معیوبی خود بپوش باری
در خوبی خط اگر نکوشی / از بهر خدا ز تیز هوشی
حرفی که نهی به راستی نه / کز هر هنریست راستی به
وان دم که نویسیش سراسر / با نسخه راست کن برابر
چون خود کردی فساد از آغاز / اصلاح به دیگران مینداز
آب دهنت ز طبع بی باک / چون افکندی بپوشش از خاک
کوتاهی این بلند بنیاد / در هشتصد و نه فتاد و هشتاد
ورتو به شمار آن بری دست / باشد سه هزار و هشتصد و شصت
شد عرض ز طبع فکرت اندیش / در طول چهار مه کمابیش
در یک دو سه ساعتی ز هر روز / شد طبع بر این مراد فیروز
گر ساعت ها فراهم آیند / بر یک دو سه هفته کی فزایند
هر چند که قدر این تهی دست / زین نظم شکسته بسته بشکست
زو حقه چرخ درج در باد / ز آوازه او زمانه پر باد
پاکان به نیاز صبحگاهان / آمرزشم از خدای خواهان