بخش ۵ - در دعای دولتخواهی حضرت ولایت پناهی عبیداللهی لازالت ایام بقائه مصونة عن التناهی و مأمونة عن اصابة الدواهی
به فیض ازل هر که را همرهیست / دل روشنش هم پر و هم تهیست
پر از چیست از جذب پیران راه / تهی از چه زآویزش مال و جاه
خوش آن سر که پا سوی پیران نهاد / کف اندر کف دستگیران نهاد
کم نقش صورت پسندان گرفت / دل ساده از نقشبندان گرفت
شد از نقش صورت پرستی تهی / ز اشراق نور عبیداللهی
ندادم سخن را ز القاب رنگ / که می دارد این نام از القاب ننگ
ازین نام دل را به سری ره است / که تقریر القاب ازان کوته است
ازان محو در بی نشانی شود / وز این لوح کلک معانی شود
به هر جا کشد بی نشانی علم / نشان کی تواند زد آنجا قدم
ایا محو گشته نشان ها ز تو / پر از نور دل ها و جان ها ز تو
به چشم ار نه ناظر به نور توام / چو بستم نظر در حضور توام
چو خورشید از دور نوری ببخش / مرا غایت از من حضوری ببخش
تو را هست دست تصرف دراز / مگیر از سر غایبان دست باز
مرا دست همت به فتراک توست / سرم گر به گردون رسد خاک توست
به فتراک خود صیدوارم ببند / وز آن حلقه گردان مرا سر بلند
ز طوق تو سر درنیارم به کس / به عالم همین طوقداریم بس
چو شد طوق گردن مرا شوق تو / ببین شوقم ای من سگ طوق تو
مسوز ای درت قبله عشاق را / به حرمان اسیران مشتاق را
ز دیوان فقرم طرازی فرست / ز لوح فنا حرف رازی فرست
کزان حرف بازار تیزی کنم / ز لب گوهر راز ریزی کنم
به شکرت شوم مرغ شکر شکن / به هر حلقه گوش گوهرفکن
نهالی ز آب و گلم خاسته ست / کزو باغ طبع من آراسته ست
نهال نه طفلی نو آورده ای / به شیر ولای تو پرورده ای
یکی شب به خواب آنچنان دیدمش / که چون غنچه در خرقه پیچیدمش
به پیش تو آوردم امیدوار / به حرمت گرفتی سرش بر کنار
نهادی به لطفش دهان بر دهان / فرو ریختیش از دهان در دهان
عجب شربت صافی و دلپذیر / به شیرینی و رنگ چون شهد و شیر
چنان پر برآمد ازان کام او / که لبریز شد گوهرین جام او
ز تو چشم آن دارم ای بحر جود / که هر چند دیر آمدم زود زود
دهی آب کشت خراب مرا / کنی راست تعبیر خواب مرا
گماری بر احوال من همتی / صدف ریزه ام را دهی قیمتی
کشی قطره ام را به دردانگی / ز طفلی به مردی و مردانگی
بود بر پی رهنوردان رود / به مردانگی راه مردان رود
الا تا به خوبی و فرخندگی / بود شمع خورشید را زندگی
به تو شمع روشندلان زنده باد / بر آفاق نور تو تابنده باد