جامی › خردنامه سقراط| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زهی گنج حکمت که سقراط بود / مبرا ز تفریط و افراط بود
شد از جودت فکر ظلمت زدای / همه نور حکمت ز سر تا به پای
سرانجام خلعت پرستان شناخت / ز بی خلعتی خلعت خویش ساخت
ز خمخانه چرخ پر اشتلم / به خانه درون داشت یک کهنه خم
به فصل زمستان در آن سرزمین / به شبها ز سرما شدی خم نشین
چو خورشید خیمه به گردون زدی / ز تدویر خم خیمه بیرون زدی
نشستی ز عریان تنی بی حجاب / شدی گرم در پرتو آفتاب
یکی روز تن عور خورشیدوار / رسیدش به سر شاه آن روزگار
بدو گفت کای پیر دانش پذیر / بدینسان چرایی ز ما گوشه گیر
قدم باز می داری از راه ما / نمی آوری رو به درگاه ما
بگفتا که تنگ است بر من مجال / ز شغلی که باشد مرا ماه و سال
بگفتش که چندین تورا شغل چیست / که بی آن نیاری یکی لحظه زیست
بگفتا پی دولت زندگی / همی سازم اسباب پایندگی
بگفتش که اسباب آن پیش ماست / رساندن به حاجتوران کیش ماست
بگفت ار بدانم که آن پیش توست / ببندم کمر در رضای تو چست
به دست تو برگ حیات تن است / که آن سد راه نجات من است
حیات دل و جان بود کام من / که آن بندد از راه تو گام من
بگفتش به هر چیز داری نیاز / بگو تا کنم از برای تو ساز
بگفتا نیاز من خاکسار / به تو غیر ازین نیست ای شهریار
که این خلعت گرم کز عکس مهر / به دوشم کشیده ست اکنون سپهر
به تاراج سایه نگیری ز من / به لطف این توقع پذیری ز من
گذاری که یکدم به بی پردگی / برد مهر چرخ از من افسردگی
چو بشنید شاه از وی این گفت و گوی / شد از خاصگان بهر او جامه جوی
یکی جامه دادند او را عطا / ز مویینه چین و خز خطا
بگرداند حالی ازان جامه پشت / به نرمی فرو خواند حرفی درشت
که کی زندگان را کشیدن نکوست / ز مرده کفن یار ز مردار پوست
ز سردی دی چون شوم رنج یاب / شبم خم پسند است و روز آفتاب
هزار آفرین بر حکیمی چنین / برون پایه اش زآسمان و زمین
نه بر جانش از دور افلاک درد / نه بر طبعش از عالم خاک گرد
درین کار شاگرد بودش هزار / فلاطون از آنها یکی در شمار
فلاطون فلاطونی از وی گرفت / فلاطونی افزونی از وی گرفت
به حکمت چو در ثمین سفته است / به دانا فلاطون چنین گفته است
که ای رسته از تنگنای خیال / زده در هوای خرد پر و بال
بر آن دار همت ز آغاز کار / که گردی شناسای پروردگار
بدانی حق دولت بندگیش / نهی پا به راه پرستندگیش
روی راه خوشنودیش صبح و شام / به کسب رضایش کنی اهتمام
ز حکمت به معراج عزت برآی / بنه بر سر چرخ گردنده پای
بسا دست کوته ز بی مایگی / که دارد ز حکمت فلک پایگی
اگر بودی از جهل هر سینه صاف / برافتادی از خلق رسم خلاف
ره مرد دانا یکی بیش نیست / به جز طبع نادان دو اندیش نیست
نبینی درین ششدر دیولاخ / ز شادی دل شش نفر را فراخ
یکی آن حسدور به هر کشوری / که رنجش بود راحت دیگری
چو حال کسی بیند از خویش به / فتد بر رگ جانش از غم گره
دوم کینه ورزی که از خلق زشت / بود کینه خلقش اندر سرشت
چو نتواند از کس شدن کینه کش / نباشد ز کینداریش سینه خوش
سیم نو توانگر که بهر درم / بود روز و شب بر دل او دو غم
یکی آنکه چون چیزی آرد به کف / دوم آنکه ناگه نگردد تلف
چهارم لئیمی که با گنج سیم / بود همچو نام زرش دل دو نیم
که ناگه نیابد بدو فقر راه / نگردد بدان روز عیشش تباه
بود پنجمین طالب پایه ای / که در خورد آن نبودش مایه ای
کند آرزوی مقام بلند / که نتواند آنجا فکندن کمند
ششم از ادب خالی اندیشه ای / که باشد حریف ادب پیشه ای
چو طبعش بود از ادب بی نصیب / کشد نو به نو مالشی از ادیب
بود سیم و زر رنج دین پروران / طبیبان آن رنج دانشوران
کشد رنج را چون سوی خود طبیب / کجا باشدش از مداوا نصیب
ازان کس بپرهیز و فعل و فنش / که دارد دلت بی سبب دشمنش
اگر ره نگرداند از گرگ و میش / بود یاور او در آزار خویش
زبان را چه داری به گفتن گرو / ز هر سو گشا گوش حکمت شنو
خدا یک زبانت بداد و دو گوش / که کم گوی یعنی و افزون نیوش
خموشی بود دولت ایزدی / دلیل هنرمندی و بخردی
ز بسیار دانان فراست گواست / که بسیار گوی از کیاست جداست
سخن را کزان بسته داری نفس / یکی مرغ دان پایبند قفس
چو گفتی قفس یافت بر وی شکست / طمع بگسل از وی که آید به دست
مکش زیر ران مرکب حرص و آز / ز گیتی به قدر کفایت بساز
به هر روز تا شب ز خوان سپهر / بسنده ست یک خشت نانت چو مهر
بیفکن ز کف کاسه زر ناب / کف خویش را کاسه کن بهر آب
ز زربفت هستی مشو خودفروش / کهن خرقه نیستی کش به دوش
مکش بهر معموری خانه رنج / به ویرانه خود را نهان کن چو گنج
به خود بند در خدمت خود کمر / به مخدومی از کس مکش درد سر
ز چوبت کف پای نعلین سای / به از نعل زر بر سم بادپای
چراغ شبت بس بود ماهتاب / ادیم زمین بهر تو نطع خواب
بدین حال با حکمت اندوزیت / سلوک عمل گر شود روزیت
بری گوی دولت ز همپیشگان / شوی سرور حکمت اندیشگان
رهانی ز سود و زیان خویش را / رسانی به پیشینیان خویش را
حذر کن ز آسیب جادو زنان / به دستان سران را ز پای افکنان
به روی زمین دام مردان مرد / بساط وفا و مروت نورد
ازیشان در درج حکمت به بند / وزیشان نگون قدر هر سربلند
ازیشان خردمند را پایه پست / وزیشان سپاه خرد را شکست
دهد طعم شهد و شکر زهرشان / مخور زهر را چون شکر بهرشان
مشو غره حلم مرد حلیم / که بر حلم عمری نشیند مقیم
درختیست صندل خنک در مزاج / پی علت گرم طبعان علاج
به هم در شده شاخه ها زان درخت / چو در اصطکاک افتد از باد سخت
زند آتشی شعله زان اصطکاک / که ریزد ازان شاخ و برگش به خاک
اگر پیر باشد عوان ور جوان / به هر حال نبود عوان جز عوان
تنش گر چه از ضعف پیریست سست / بود سیرت بد در او تندرست
درونش سیاه از دل تیره خوی / کیش سود دارد سفیدی موی
به سال و مه ار گرگ گردد بزرگ / نیاید برون هرگز از خوی گرگ
به پیمان مشو بند فرمان او / که دام فریب است پیمان او
مبادا به آن دامت اندر کشد / به تزویر جانت ز تن برکشد