جامی › خردنامه بقراط| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز هر تار حکمت که او تافته ست / دو صد خرقه تن رفو یافته ست
ز نقشی که در خاطر آورده است / بسی صورت نادر آورده است
شنیدم که بود اندر آن روزگار / یکی پادشه بختش آموزگار
ازین چار مادر وز این نه پدر / ندادش خداوند جز یک پسر
رخش بود بدر سپهر جمال / ولی شد ز کاهش تنش چون هلال
حکیمان سپردند راه علاج / نشد دورش آن انحراف از مزاج
شه نامور خواند بقراط را / سبب دان تعدیل اخلاط را
سر و زر همه زیر پایش فشاند / به بالین آن دلربایش نشاند
چو خنیاگر چست پیشش نشست / سوی ساعدش برد چون عود دست
بر اوتار نبضش شد انگشت مال / نوایی نیامد برون زاعتدال
ز قاروره اش جست ازان پس دلیل / ندیدش تن از هیچ علت علیل
بدانست کان رنج و درد از دل است / تنش لاغر و چهره زرد از دل است
دگر باره دستش سوی نبض برد / به افسانه عشق نبضش فشرد
به نوعی دگر جنبش آغاز کرد / بر آن لحن رقصی عجب ساز کرد
یقین شد که عشقش ره دل زده ست / قدم در ره سخت مشکل زده ست
به خلوت درون دایه اش را بخواند / ز شهزاده با وی بسی قصه راند
در آن نکته از وی بیانی نیافت / وز آن راز با وی نشانی نیافت
به شه گفت تا پرده داران راز / که بودند بر راز او پرده ساز
گشایند پرده ز هر پردگی / چو برگ گل از نازپروردگی
کنیزان پوشیده رخ چون پری / در آیند در عرض جولانگری
به کف نبض شهزاده بقراط راد / نظر بر بتان پریرخ نهاد
بسا سرو گلرخ که بر وی گذشت / که نبض وی از جنبش خود نگشت
ز ناگه یکی ماه مشکین نقاب / برون آمد از پرده چون آفتاب
نگاری ز سر تا قدم جان پاک / ز هر تن مخاطب به روحی فداک
چو شهزاده را چشم بر وی فتاد / تو گویی مگر شعله در نی فتاد
به پهلوی او دل طپیدن گرفت / ز رخسار او خون چکیدن گرفت
ز نبضش قرار از دل آرام رفت / به همراهی آن گل اندام رفت
بدانست بقراط کان مهوش است / که شهزاده زو سینه در آتش است
از آنجا قدم جانب شاه زد / که شهزاده را دلبری راه زد
ز خورشیدرویی در آفاق طلق / فتاده ست همچون مه اندر محاق
بدان شوخ دارد گرفتاریی / جز این نبودش هیچ بیماریی
بپرسید شه کان دلارام کیست / مر او را نشیمن کجا نام چیست
بگفتا به جایی دل از دست داد / که انگشت نتوان بر آنجا نهاد
به صیدی کمند امید افکن است / که همخوابه مهد ناز من است
درین کهنه ویرانه گنج من اوست / سرور سرای سپنج من اوست
بدو گفت شه کای گرامی حکیم / دلی بهر فرزند دارم دو نیم
فرود آی ازین نیکرو بارگی / رهان خاطرم را ز غمخوارگی
ازین بارگی گر بتابی عنان / کشم مرکبی بهترت زیر ران
به شه گفت بقراط کای شهریار / کس از جان خود می نگیرد کنار
مر او چو جان است و جان را خلل / چو افتد نیابد کس آن را بدل
میانشان ازینسان جواب و سؤال / بسی رفت و کوته نشد قیل و قال
چو شه را برون نامد آن مه ز میغ / چو خورشید آهیخت رخشنده تیغ
که کام پسر زان سمنبر بده / و یا زیر شمشیر من سر بنه
بگفتا که عمری به هر داوری / کنی دعوی معدلت گستری
نباشد درین معدلت بوی خیر / که خود ندهی انصاف و جویی ز غیر
اگر قبله میل آن سرو بن / کنیز تو باشد همین حکم کن
شهش آفرین گفت کای رهنمون / که عقل تو از علمت آمد فزون
وجودت ز هر آفت آزاد باد / ز عقلت جهان حکمت آباد باد
گذشتم من از صحبت آن کنیز / اگر چه مرا بود چون جان عزیز
دل از صورت مهر او ساده کرد / فرستاد و تسلیم شهزاده کرد
چو شهزاده از لعل او کام یافت / ز بی صبری خویش آرام یافت
شب وی ازان مه شب قدر گشت / هلالش به یک چند شب بدر گشت
بیا ای تو را دل به حکمت گرو / دمی برگشا گوش حکمت شنو
بنه گوش دل را به فهم سلیم / بدان نکته هایی که گفت این حکیم
چه خوش گفت کای مانده در تاب و پیچ / قناعت کن از خوان گیتی به هیچ
کشش های حاجت ز خود دور کن / ز بی حاجتی سینه پر نور کن
چو بی حاجت است آن که مقصود توست / بدین نسبت خود به او کن درست
کسی را که بی حاجتی بیشتر / قدمگاه قربش بود پیشتر
به قوت کم از خوان گیتی بساز / مکن رنجت از بیش خوردن دراز
کم ناگوار اندک پر گزند / به از بیش اگر خود بود سودمند
چرا بیمت از فقر و بی سیمی است / که بی سیمیت عین بی بیمی است
تهیدست با ایمنی خفته جفت / به از مالداری که ایمن نخفت
مزن پشت پا بخت فیروز را / به قسمت سه کن هر شبانروز را
به بقراط شد علم طب آشکار / به او گشت قانون آن استوار
یکی را به تحصیل دانش گذار / که بی دانشی نیست جز عیب و عار
به دانش شو اندر دوم کارگر / سوم را به بی دانشان بر سپر
بدین نکته دانا و بخرد شدم / که دانا به نادانی خود شدم
نگویم ندانم که این اعتراف / ز دانایی خود بود محض لاف
بود پیش دانای مشکل گشای / تو مهمان جهان همچو مهمانسرای
بخور هر چه پیشت نهد میزبان / همه تن به شکرانه اش شوزبان
وگر هیچ ندهد تقاضا مکن / خیال طلب را به دل جا مکن
نعیمیست دنیا که پاینده نیست / به جز رنج و محنت فزاینده نیست
چو دستت دهد خیر می کن در او / نوابخشی غیر می کن در او
و گر نی ز ناداری خود منال / بود عرصه شکر واسع مجال
نبیند یکی حال یزدان شناس / که واجب نباشد بر آنش سپاس
ز ادبار شر رو نه اندر گریز / به اقبال هر خیر شو زود خیز
مرو روی در شغل شر چون خسان / وگر خیر باشد به غایت رسان
همی دار ازان طرف دامان نگاه / وز این بر سر خویش می نه کلاه
برآور به کار نکو در جهان / به عرض زمین نام و طول زمان
به صد نام اگر مرد نام آور است / طلبگار خیر از همه بهتر است
به هر لقمه زین خوان که دست آوری / تو را او خورد یا تو او را خوری
تو را او خورد چون بود ناگوار / تو او را خوری چون فتد سازگار
نترسد ز مرگ آن که تسلیم اوست / اگر تلخیی هست در بیم اوست
مبر چیزها را برون زاعتدال / مکن تارک طبع را پایمال
گر آبت زلال است و نقلت شکر / به اندازه نوش و به اندازه خور
فراش ار حریر است و همخوابه حور / منه پای بیرون خیر الامور
میان دو کس معنی زیرکی / بود مایه اتحاد و یکی
همه زیرکان زان به هم دوستند / یکی مغز را گشته صد پوستند
ولی هست در دیده اعتبار / طریق جهالت هزاران هزار
دو جاهل به هم متحد نیستند / ره عقل را معتقد نیستند
ز عاقل بسی تا به جاهل ره است / ره هر یکی زان دگر کوته است
کی آید به هم راست پیوندشان / به هم هست پیوندشان بندشان