ز هرمس که هر مس زر ناب کرد / جهان پر گهرهای نایاب کرد
به ما درس حکمت چنین آمده ست / سزاوار صد آفرین آمده ست
که ای مهبط فضل جان آفرین / نمودار صنع جهان آفرین
به دانشوری شکر نعمت گزار / گه شکر بر نعمت کردگار
نباشد چنان هیچ شکری شگرف / که نعمت شود در حق خلق صرف
نهد لقمه از خوان فضل خدای / به کام فقیران بی دست و پای
تمنای دنیا و سودای دین / به یک سینه با هم نگردد قرین
چو دین بایدت رخ ز دنیا بتاب / کز آبادی این شود آن خراب
به هر پیشه آن کس که دانا بود / به جمع همه کی توانا بود
چو گیرد به کف دوک ریسندگی / کشد نوک کلک از نویسندگی
ور آغاز نامه نوشتن کند / کی آهنگ پشمینه رشتن کند
نیاید ز یک دست کردن دو کار / نشاید به یک دل گرفتن دو یار
چو پرهیزگاری شود پیشه ات / بود خیرخواهی در اندیشه ات
حذر کن ز راهی که رو در شر است / که آن ره سوی چه تو را رهبر است
قدم را نگهدار ازین تیره راه / مبادا که ناگه در افتی به چاه
به سوگند ناراست مگشا زبان / که دل را گزند است و جان را زیان
به هر سفله اش نیز تلقین مکن / وز آن خویش را رخنه در دین مکن
همی دانم از خوی ناساز او / که گردی به بشکستن انباز او
به راه جهالت مشو تیز گام / مبر دست مکنت به کسب حرام
که گر کیسه ات را دهد فربهی / کند سینه ات را ز ایمان تهی
مکن میل دنیا و لذات او / که نعت خوشی نیست در ذات او
گرفتار دنیا به دریاست غرق / گران سنگ باری نهاده به فرق
به ساحل نیفکنده زان موج رخت / دهد جان شیرین در آن موج سخت
به اخلاق اهل کرم روی کن / به اکرام هر نیک و بد خوی کن
به اکرام نیکان به نیکی گرای / که خشنود باشد ز نیکان خدای
به تعظیم شو با بدان سازگار / بدی شان به نیکی ز خود باز دار
اگر یابی آگاهی از عیب کس / به هر کس ازان بر نیاور نفس
تو هستی بشر دیگران هم بشر / نباشد بشر پای تا سر هنر
ز خیر بشر شرش افزون تر است / حروف بشر بیشتر زان شر است
مبادا که چو عیبی از جیب تو / زند سر کند دیگری عیب تو
تهیدستی و زهد و طاعتوری / به از مال بسیار و جرم آوری
چو آید به سر نوبت مال و جاه / رود مالت از دست و ماند گناه
دو مردن بود آدمیزاد را / گرفتار این محنت آباد را
یکی مردن از شهرت حرص و آز / ز بایست ها داشتن دست باز
دوم رشته جان بریدن ز تن / گسستن کشش های روح از بدن
کسی کو به مرگ نخستین شتافت / ز مرگ دوم عمر جاوید یافت
درین موج زن لجه رنج و بیم / ندارد جز این بهره مرد حکیم
که خود را کشیده ست بر ساحلی / گرفته ز موجش برون منزلی
گشاده ز دل دیده اعتبار / به نظاره بنشسته لیل و نهار
که چون دیگران غرق دریا شوند / به موج اندرون زیر و بالا شوند
متاع خود آخر به طوفان دهند / جگر تشنه و خشک لب جان دهند
چو با تو شود مدعی سخت گوی / به جز راه حلم و مدارا مپوی
شود چون ز انصاف خیزد خطاب / خطاپیشگان را دلیل صواب
اگر نرم خواهی حریف درشت / بود راحت کف به از رنج مشت
خشونت ز پولاد مردآزمای / به سوهان توان سود نی چوب سای
نیاراسته دل به فضل و ادب / مکن زینت جامه و جا طلب
چو نقش ادب از درون کاستی / برون را چه حاصل که آراستی
تو در بند زیور پی دیگران / تف افکن به روی تو دانشوران