جامی › حکایت سبب نارسیدن خلیفه به آن کنیزک نورسیده| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خلیفه که سلطان آفاق بود / به فرماندهی در جهان طاق بود
یکی نوش لب بودش اندر حرم / همه جان شیرین ز سر تا قدم
بدو خاطرش میل بسیار داشت / ولی زاجر عقل بر کار داشت
به وی محرمی گفت کای کامگار / ازین نوش لب کام خاطر برار
بگفتا که تاج خلافت به فرق / همه زیر فرمان من غرب و شرق
نشاید که در پیش این عشوه ساز / درآیم به زانوی عجز و نیاز
ز طفلی هم آغوش بستر کنم / به وی خویشتن را برابر کنم
بیا ساقی آن طلق محلول را / که زیرک کند غافل گول را
بده تا نشینم ز هر جفت طاق / دهم جفت و طاق جهان را طلاق
بیا مطرب و تاب ده گوش عود / به گوش حریفان رسان این سرود
که رندان آزاده را در نکاح / نباشد به جز دختر رز مباح