جامی › حکایت پادشاه فرزانه با آن دیوانه از خرد بیگانه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز شاهان پیشین ستم پیشه ای / در آزار نیکان بد اندیشه ای
به دیوانه ای گفت آشفته خوی / که از دور گردون چه خواهی بگوی
اگر مال خواهی و بگزیده گنج / کشد پیش روی تو نادیده رنج
وگر جفت خواهی و ایوان و کاخ / کند بر تو میدان عشرت فراخ
وگر خواهی از تاج شاهی رواج / نهد بر سرت از سر شاه تاج
بخندید دیوانه کای ساده دل / بر این کار بازیچه بنهاده دل
فلک کیست سرگشته هرزه گرد / شب و روز با اهل دل در نبرد
به جز کجروی نیست اندیشه اش / جز آزرن راستان پیشه اش
ستاند ز نوشیروان تاج و تخت / دهد با چو تو ظالم دیده سخت
من از وی چه نیکی توقع کنم / که چون سفلگانش تواضع کنم
ز کج غیر چشم کجی داشتن / بود خاک در دیده انباشتن
بیا ساقیا تا کی این بخردی / بنه بر کفم مایه بیخودی
چنان فارغم کن ز ملک و ملک / که سر درنیارم به چرخ فلک
بیا مطربا کز غم افسرده ام / ز پژمردگی گوییا مرده ام
چنان گرم کن در سماعم دماغ / که بخشد ز دور سپهرم فراغ