جامی › تعزیت گفتن حکیم اول| ” میراث‌دار ادب پارسی “

حکیم نخستین چو شد پرده ساز / بدینسان برون داد از پرده راز
که ای مطلع نور اسکندری / بلندش ز تو پایه سروری
اگر ریخت گل باغ پاینده باد / وگر رفت مه مهر تابنده باد
ندانم که چون صبر فرمایمت / چه سان راه آرام بنمایمت
سکندر تو را صبر فرموده است / رهت سوی آرام بنموده است
چو مردان در آن ره نهادی قدم / نکردی ز فرموده اش هیچ کم
شد از قول او کار روشن تو را / چه حاجت به فرموده من تو را
درین محنت آباد ماتمگران / تویی بهترین همه مادران
که در مرگ فرزانه فرزند خویش / نگشتی ز حکم خداوند خویش
ز جان تو نور یقین سرزده ست / دلت خیمه در ملک دیگر زده ست
به مزدیت فردا بود دسترس / که هرگز نبیند چنان مزد کس