جامی › تعزیت نامه ارسطو به مادر اسکندر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پی راحت جان آگاه خویش / مهیا کند توشه راه خویش
فن خویش نیکی کن ای نیک زن / که به گر بود نیک زن نیک فن
همه کارها را به یزدان گذار / که بیرون ز تقدیر او نیست کار
سکندر به شاهی ازو راه یافت / به توفیق او جان آگاه یافت
ز عالم نه از بهر سختیش برد / به فیروزی و نیکبختیش برد
نگویم که بر مردنش صبر کن / که بر نزد خود بردنش صبر کن
به صبر ار برآید تو را نام نیک / دهد نام نیکت سرانجام نیک
نگین دار این چرخ فیروزه فام / پی نام نیکو بود والسلام
ارسطو گهر سنج یونان زمین / که بر گنج یونانیان بود امین
چو کلکش سر گنج حکمت شکافت / سکندر ازو یافت نقدی که یافت
ز مرگ سکندر چو آگاه شد / دلش همدم ناله و آه شد
پس از عنبرین خامه پیراستن / به نام خدا نامه آراستن
ز خونابه دل سیاهی سرشت / سوی مادرش عذرخواهی نوشت
که بایستی از فرق پا کردمی / به خاک حریم تو جا کردمی
درین ماتم از دیده خون راندمی / به تسکین دردت فسون خواندمی
ولی ضعف پیریم بسته ست پای / نیارم که یک گام جنبم ز جای
سکندر که سلطان آفاق بود / به سلطانی اندر جهان طاق بود
اگر چه ازین تنگنا رخت بست / مخور غم که رخت از سر تخت بست
به رخ پرده شرمساری نرفت / به کام حسودان به خواری نرفت
نه از نادرستان شکستن رسید / نه از ناکسان زخم دستش رسید
به تیغ قضای خداوند پاک / که باشد روان از سمک تا سماک
به شاهی و فرماندهی جان سپرد / به جز بر همه خلق سلطان نمرد
که رسته ست ازین درد تا او رهد / که جسته ست ازین داغ تا او جهد
درین باغ یک شاخ و یک برگ نیست / که لرزنده از صرصر مرگ نیست
اگر مرده افتاده تیر اوست / وگر زنده در بند تدبیر اوست
گذشته ازو خفته در زیر خاک / و زو مانده آینده در ترس و باک
چه نامهربانی که گردون نکرد / که یکسر ازین حلقه بیرون نکرد
اگر شه و گر کمترین چاکر است / گذارش در آخر بر این چنبر است
خوشا حال آن زیرک پند گیر / که از مرگ غیر است عبرت پذیر
ز مرگ کسانش رسد زندگی / کند زندگی صرف در بندگی