جامی › در بی وفایی این رباط دو در و بساط آی و گذر که آینده در وی به م| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۷۶ - در بی وفایی این رباط دو در و بساط آی و گذر که آینده در وی به محنت زید و رونده از وی به حسرت رود
رباطیست گیتی دو در ساخته / پی رهروان رهگذر ساخته
یکی می رسد وان دگر می رود / ولیکن به خون جگر می رود
ازین رفتن و آمدن چاره نیست / دل کیست زین غم که صد پاره نیست
رباط ار چه باشد سراسر سرور / اقامت در او باشد از راه دور
چو گردد مسافر مقیم رباط / چه سان در وطن گستراند بساط
ره زیرک آخر اندیش گیر / ز اول طریق وطن پیش گیر
گر آدم نژادی درین دیولاخ / عمارت مکن باغ و ایوان و کاخ
کسانی که کشتند پیش از تو باغ / بر ایشان نگر باغ را گشته داغ
تگرگ آمده ز ابر بی آب مرگ / نه در باغشان شاخ مانده نه برگ
بر ایوانشان طاق پرکنگره / پی قطعشان گشته بران اره
بریده به سان درخت کهن / ازین باغ ویرانشان بیخ و بن
بود دور ازیشان پر اندوه کاخ / از آنش دو حرف از سه حرف است آخ
کلوخی کزان کاخ افتاده پست / نکرده بر آن جز کلاغی نشست
خوش آن مرغ زیرک درین طرفه باغ / که ننشیندش بر کلوخی کلاغ
نه هرگز یکی دانه کرده ست کشت / نه خشتی نهاده ست بالای خشت
چو مرغی که آید ز بالا به زیر / بود صبحگه گرسنه شام سیر
ادیم زمین را زده پشت پای / شده بر سر چرخ نعلین سای
بدیده ست از آغاز انجام را / گزیده ست بر کام ناکام را
درین مرحله پر نشیب و فراز / به جز چشم عبرت نکرده ست باز
مرا و تو را نیز دادند چشم / بر احوال گیتی گشادند چشم
بیا تا به عبرت نگاهی کنیم / وز این کوچگه رو به راهی کنیم
ببینیم از آغاز کآدم چه کرد / چو زد خیمه بیرون ز عالم چه کرد
چه شد نوح و بهر چه بودش نشست / به کشتی که طوفان مرگش شکست
کجا شد خلیل و نمکدان او / که از مرگ شد بی نمک خوان او
چه شد حال یعقوب و یوسف کجاست / کزو جز نفیر تأسف نخاست
ز مصر از چه رو کوس تحویل زد / که مصر از غمش جامه در نیل زد
سلیمان کجا خفت و کو آصفش / چرا خاتم ملک رفت از کفش
کلیم و عصا کو و آن طور و نور / به فرعونیان از وی آشوب و شور
مسیحا که در مرده جان می دمید / ببین تا ازان مرده جانان چه دید
محمد که خورشید افلاک بود / در آخر مقامش ته خاک بود
شنیدی سر انجام پیغمبران / بیا بشنو افسانه دیگران
حکیمان که دانشوران بوده اند / به هر کار حیلتگران بوده اند
نیارست ازان زیرکان هیچ کس / که تأخیر مردن کند یک نفس
همه سر درین ورطه بنهاده اند / به صد درد و اندوه جان داده اند
چه گویم ز شاها که چون رفته اند / درونها پر از خون برون رفته اند
به تاراج داده اجل رختشان / شده پایمال خسان تختشان
برهنه شده تارک سر ز تاج / تهی گشته مخزن ز مال و خراج
زدی کوسشان دولت از پشت پیل / اجل عاقبت کوفت طبل رحیل
به صد نازقالب که پرورده اند / ازان قالب خشت پر کرده اند
اگر بایدت صورت حالشان / به هر دور ادبار و اقبالشان
به تاریخ های جهان در نگر / که دانم به تفصیل یابی خبر
که آن بر سر بستر خوش مرد / به تیغ عدو آن دگر جان سپرد
یکی تن ازیشان سلامت نجست / که چرخش به زخم غرامت نخست
جهانی که پایان او این بود / در او بخردان را چه تسکین بود
ز بیداد این سبز گنبد گری / نگویم بر ایشان که بر خود گری
بر این رفتگان گریه بس در خور است / ولی از همه بر خود اولی تر است