جامی › حکایت عمر گذرانیدن دیوانه بلخی از گریه بسیار به شوری و تلخی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سراسیمه ای خانه در بلخ داشت / که بر مردگان گریه تلخ داشت
در آن شهر بی گریه کم زیستی / به خون بهر هر مرده بگریستی
به هر حلقه غم که پرداختی / از اشک چو لعلش نگین ساختی
نصیحتگری گفت با او نهفت / که ای هر کس از حال تو در شگفت
تو را این همه گریه زار چیست / نه مزدوری این گونه بیگار چیست
مریز اشک خود را به هر خاک کوی / که این آب چشم است نی آب جوی
بخندید دیوانه کای بیخرد / که شاخ قبولت بود بیخ رد
من این گریه از بهر خود می کنم / نه از مرگ هر نیک و بد می کنم
به مردن هر آن زنده کز پا فتاد / ازان مردن خویشم آمد به یاد
ز غم آتش افتاد در جان من / شد از دود پر چشم گریان من
ازان آتشم دود خیزد ز چشم / وز آن دودم این آب ریزد ز چشم
زهی مرد نادان که از مرگ خویش / نگردد جگرپاره و سینه ریش
نگرید ز درد دل خود به خون / غم دل به آن گریه ندهد برون
بیا ساقیا تا جگر خون کنیم / وز این می قدح را جگرگون کنیم
که غمدیده را آه و زاری به است / جگرخواری از میگساری به است
بیا مطربا کز طرب بگذریم / ز چنگ طرب تارها بردریم
ز چنگ اجل چون نشاید گریخت / ز چنگ رب تار باید گسیخت