بخش ۷۸ - به ختم پنجمین انگشت از پنجه ا ین کتب پنجگانه که دست قوی بازوان را تاب می دهد به خاتم خاتمه
بیا جامی ای عمرها برده رنج / ز خاطر برون داده این پنج گنج
شد این پنجت آن پنجه زور یاب / کزو دست دریا کفان دیده تاب
عجب اژدهاییست کلک دو سر / که ریزد برون گنجهای گهر
کند اژدها بر در گنج جای / ولی کم بود اژدها گنج زای
شد آن اژدها گنج در مشت تو / بر او حلقه زد مار انگشت تو
چه گوهر فشانند این گنج و مار / که شد پر گهر دامن روزگار
ولی بینم از کلک هر گنج سنج / پر از پنج گنج این سرای سپنج
به آن پنجها کی رسد پنج تو / که یک گنجشان به ز صد گنج تو
به تخصیص پنجی که سر پنجه زد / بشیری که سرپنجه از گنجه زد
به ترکی زبان نقشی آمد عجب / که جادو دمان را بود مهر لب
ز چرخ آفرین ها بر آن کلک باد / که این نقش مطبوع ازان کلک زاد
ببخشود بر فارسی گوهران / به نظم دری در نظم آوران
که گر بودی آن هم به لفظ دری / نماندی مجال سخن گستری
به میزان آن نظم معجز نظام / نظامی که بودی و خسرو کدام
چو او بر زبان دگر نکته راند / خرد را به تمییزشان ره نماند
زهی طبع تو اوستاد سخن / ز مفتاح کلکت گشاد سخن
سخن را که از رونق افتاده بود / به کنج هوان رخت بنهاده بود
تو دادی دگر باره این آبروی / کشیدی به جولانگه گفت و گوی
صفایاب از نور رای تو شد / نوایی ز لطف نوای تو شد
بر این نخل نظمی که پرورده ام / به خون دلش در بر آورده ام
نشد باعثم جز سخندانیت / به دستور دانش سخنرانیت
وگر نی من آن را چو آراستم / نه احسان نه تحسین ز کس خواستم
چه خیزد ز مدخل که احسان کند / چه آید ز تحسین که نادان کند
به لطف سخن گر ستودم تو را / حد دانش خود نمودم تو را
که این مال و جاه ار چه جان پرور است / کمال سخن از همه بهتر است
رود یکسر ار سیر چرخ کهن / ولی تا جهان هست ماند سخن
سخن نیز اگر چند دایم بقاست / خموشی عجب دلکش و جانفزاست
بیا ساقیا جام دلکش بیار / می گرم و روشن چو آتش بیار
که تا لب بر آن جام دلکش نهیم / همه کلک و دفتر بر آتش نهیم
بیا مطربا تیز کن چنگ را / بلندی ده از زخمه آهنگ را
که تا پنبه از گوش دل برکشیم / همه گوش گردیم و دم درکشیم