جامی › خاتمهٔ کتاب| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جامی! از شعر و شاعری بازآی! / با خموشی ز شعر دمساز آی!
شعر، شعر خیال بافتن است / بهر آن شعر، مو شکافتن است
به عبث، شغل مو شکافی چند؟ / شعرگویی و شعربافی چند؟
هست همت چو مغز و کار چو پوست / کار هر کس به قدر همت اوست
نه، چه گفتم؟ چه جای این سخن است؟ / رای دانا ورای این سخن است
کار، فرخنده گشته از فرهنگ / کارگر را در او چه تهمت و ننگ؟
همت مرد چون بلند بود / در همه کار ارجمند بود
کار کید ز کارخانهٔ خیر / در دو عالم بود نشانهٔ خیر
مدح دونان به نغز گفتاری / خرده‌دان را بود نگونساری
همه ملک جهان، حقیر بود / زآنکه آخر فناپذیر بود
با دهانی ز قیل و قال خموش / می‌کنم از زبان حال، خروش
آن خروشی که گوش جان شنود / بلکه اهل خرد به آن گرود
بر همین نکته ختم شد مقصود / لله‌الحمد والعلی والجود