جامی › بخش ۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون رسیدم شب بدین جا زین خطاب / در میان فکر تم بربود خواب
خویش را دیدم به راهی بس دراز / پاک و روشن چون ضمیر اهل راز
ناگه آواز سپاهی پرخروش / از قفا آمد در آن راهم به گوش
بانگ چاووشان دلم از جا ببرد / هوشم از سر، قوتم از پا ببرد
چاره می‌جستم پی دفع گزند / آمد اندر چشمم ایوانی بلند
چون شتابان سوی او بردم پناه / تا شوم ایمن ز آسیب سپاه،
از میان شان والد شاه زمن / آن به نام و صورت و سیرت حسن
جامه‌های خسروانی در برش / بسته کافوری عمامه بر سرش
تافت سوی من عنان، خندان و شاد / بر من از خنده در راحت گشاد
چون به پیش من رسید آمد فرود / بوسه بر دستم زد و پرسش نمود
خوش شدم ز آن چاره‌سازیهای او / شاد از آن مسکین‌نوازیهای او
در سخن با من بسی گوهر فشاند / لیک ازینها هیچ در گوشم نماند
صبحدم کز روی بستر خاستم / از خرد تعبیر آن درخواستم
گفت: این لطف و رضاجویی زشاه، / بر قبول نظم من آمد گواه
یک نفس زین گفت و گو منشین خموش! / چون گرفتی پیش، در اتمام کوش!
چون شنیدم از وی این تعبیر را / چون قلم بستم میان، تحریر را
بو کز آن سرچشمه‌ای کین خواب خاست / آید این تعبیر ازینجا نیز راست