بخش ۶ - تدبیر کردن حکیم در ولادت فرزند پس از نکوهش شهوت و زن
کرد چون دانا حکیم نیکخواه / شهوت و زن را نکوهش پیش شاه
ساخت تدبیری به دانش کاندر آن / ماند حیران فکرت دانشوران
نطفه را بیشهوت از صلبش گشاد / د رمحلی جز رحم آرام داد
بعد نه مه گشت پیدا ز آن محل / کودکی بیعیب و طفلی بی خلل
غنچهای از گلبن شاهی دمید / نفحهای از ملک آگاهی وزید
تاج شد از گوهر او سربلند / تخت گشت از بخت او فیروزمند
صحن گیتی بی وی و چشم فلک / بود آن بیمردم، این بیمردمک
زو به مردم صحن آن معمور شد / چشم این از مردمک پر نور شد
چون ز هر عیباش سلامت یافتند / از سلامت نام او بشکافتند
سالم از آفت، تن و اندام او / ز آسمان آمد سلامان نام او
چون نبود از شیر مادر بهرهمند / دایهای کردند بهر او پسند
دلبری در نیکویی ماه تمام / سال او از بیست کم، ابسال نام
نازکاندامی که از سر تا به پای / جزو جزوش خوب بود و دلربای
بود بر سر، فرق او خطی ز سیم / خرمنی از مشک را کرده دو نیم
گیسویش بود از قفا آویخته / زو به هر مو صد بلا آویخته
قامتش سروی ز باغ اعتدال / افسر شاهان به راهش پایمال
بود روشن جبههاش آیینه رنگ / ابروی زنگاریاش بر وی چو زنگ
چون زدوده زنگ ازو آیینهوار / شکل نونی مانده از وی بر کنار
چشم او مستی که کرده نیمخواب / تکیه بر گل، زیر چتر مشک ناب
گوشهای خوش نیوش از هر طرف / گوهر گفتار را سیمینصدف
بر عذارش نیلگون خطی جمیل / رونق مصر جمالش همچو نیل
ز آن خط او چه بهر چشم بد کشید / چشم نیکان را بلا بیحد کشید
رشتهٔ دندان او در خوشاب / حقهٔ در خوشابش لعل ناب
در دهان او ره اندیشه کم / گفت و گوی عقل فکرت پیشه کم
از لب او جز شکر نگرفته کام / خود کدام است آن لب و ، شکر کدام؟
رشحی از چاه زنخدانش گشاد / وز زنخدانش معلق ایستاد
زو هزاران لطفها آمد پدید / غبغباش کردند نام، ارباب دید
همچو سیمینلعبت از سیماش تنی / چون صراحی، برکشیده گردنی
بر تنش بستان چو آن صافی حباب / کهش نسیم انگیخته از روی آب
زیر بستانش دلش رخشنده نور / در سپیدی عاج و، در نرمی سمور
هر که دیدی آن میان کم ز مو / جز کناری زو نکردی آرزو
مخزن لطف از دو دست او دو نیم / آستین از هر یکی همیان سیم
آرزوی اهل دل در مشت او / قفل دلها را کلید، انگشت او
خون ز دست او درون عاشقان / رنگ حنایش ز خون عاشقان
هر سر انگشتش خضاب و ناخضاب / فندق تر بود یا عناب ناب
ناخنانش بدرهای مختلف / بدرهای او ز حنا منخسف
شکل او مشاطه چون آراسته / از سر هر یک هلالی کاسته
چون سخن با ساق و پای او رسید / ز آن، زبان در کام میباید کشید
زآنکه میترسم رسد جایی سخن / کن سخن آید گران بر طبع من
بود آن سری ز نامحرم نهان / هیچ کس محرم نه آن را در جهان
بل، که دزدی پی به آن آورده بود / هر چه آنجا بود، غارت کرده بود
در، بر آن سیمینصدف بشکافته / گوهر کام خود آنجا یافته
هر چه باشد دیگری را دست زد، / بهتر از چشم قبولش، دست رد
شاه چون دایه گرفت ابسال را / تا سلامان همایون فال را
آورد در دامن احسان خویش / پرورد از رشحهٔ پستان خویش
روز تا شب جد او و جهد او / بود در بست و گشاد مهد او
گه تنش را شستی از مشک و گلاب / گه گرفتی پیکرش در شهد ناب
مهر آن مه بس که در جانش نشست / چشم مهر از هر که غیر از او ببست
گر میسر گشتیاش بی هیچ شک / کردیاش جا در بصر چون مردمک
بعد چندی چون ز شیرش باز کرد / نوع دیگر کار و بار آغاز کرد
وقت خفتن راست کردی بسترش / سوختی چون شمع بالای سرش
بامداد از خواب چون برخاستی / همچو زرین لعبتاش آراستی
سرمه کردی نرگس شهلای او / چست بستی جامه بر بالای او
کردی آنسان خدمتاش بیگاه و گه / تا شدش سال جوانی، چارده
چارده بودش به خوبی ماه رو / سال او هم چارده، چون ماه او
پایهٔ حسنش بسی بالا گرفت / در همه دلها هوایش جا گرفت
شد یکی، صد حسن او و آن صد، هزار / صد هزاران دل ز عشقش بیقرار
با قد چون نیزه، بود آن دلپسند / آفتابی، گشته یک نیزه بلند
نیزهواری قد او چون سر کشید، / بر دل هر کس ازو زخمی رسید
ز آن بلندی هر کجا افگند تاب، / سوخت جان عالمی ز آن آفتاب
ملک خوبی را به رخها شاه بود / شوکت شاهی (به) او همراه بود
گردن او سرفراز مهوشان / در کمندش گردن گردنکشان
پاکبازان از پی دفع گزند / از دعا بر بازویش تعویذبند
پنجهاش داده شکست سیم ناب / دست هر فولادباز و داده تاب
گوش جان را کن به سوی من گرو! / شمهای از دیگر احوالش شنو!
لطف طبعش در سخن مو میشکافت / لفظ نشنیده، به معنی میشتافت
در لطایف، لعل او حاضر جواب / در دقایق فهم او صافی، چو آب
چون گرفتی خامهٔ مشکین رقم / آفرین کردی بر او لوح و قلم
جانش از هر حکمتی محفوظ بود / نکتههای حکمتاش محظوظ بود